#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_168


ـ مادر و پدرم فردا ظهر براي بوشهر بليت دارن، ده روز نيستن.

ـ خواهرت چي؟

ـ خونه ي خودشه.

ـ اگه يه دفعه بياد؟

ـ نمياد.

به چشمانش خيره شدم و لبخندش.

دستم را از دستش بيرون کشيدم و گفتم:

ـ باشه، ولي بايد لازانيا برام درست کني.

خنديد و گفت:

ـ باشه.

علي رضا خوب بود. در واقع همه چيز خوب بود. اواخر آذر ماه بود. در اين يک ماه و نيم، همه چيز خوب پيش رفته بود. حامد آرام تر و ساکت تر از قبل به نظر مي رسيد. از بحث و جدال هاي هميشگي هم خبري نبود. فايل هاي نهايي و اصلاح شده ي شماره ي جديد مجله را فردا صبح بايد به کيانا مي دادم تا به چاپخانه ببرد و البته که مقاله هاي حسام شفيعي ميانشان جاي نداشت. هنوز نتوانسته بود از آن مقاله ي خورشيد، چيز مناسب و مقبولي براي من بيرون بياورد. هر بار با بهانه و بي بهانه اجازه ي حضور در دفترم را مي خواست و ايده هاي من را وارد مقاله اش مي کرد. او دقيق بود، نکته سنج و حساس. مي توانست همکار خوبي باشد. تنها چيزي که در مورد او ناراحتم مي کرد، چشمانش بود. نمي توانستم به چشمانش نگاه کنم و او اين موضوع را بعد از چند جلسه به خوبي متوجه شده بود. مي دانست و هر بار زل مي زد به چشمانم. به کيانا گفته بودم نمي خواهم ببينمش، اما گاهي روزي پنج بار با بهانه و بي بهانه تقاضاي ديدارم را مي کرد و کلافگي کيانا و مهديس از حضورش خنده دار بود. او محو عنوان ونوس شده بود. ونوس؟! مگر ونوس چه داشت؟ مگر ونوس که بود؟

کار غم انگيزي بود، ولي در خانه ظرف مي شستم و گاهي ظرف هاي چند روز را درون ظرفشويي جاي مي دادم و وقتي علي رضا به ديدنم مي آمد، ماشين را روشن مي کرد. يک پنج شنبه از فکر رفتن به دفتر، گذشتم. تمام کمد لباس هايم را روي تخت خالي کردم و دوباره تمامشان را با نظم و ترتيب دلخواه خودم، درون کمد جاي دادم. خسته کننده ترين کاري بود که در تمام عمرم انجام داده بودم. عذاب آورترين بخش ماندن در خانه، آن سه جعبه ي باقي مانده از روز تولدم، روي ميز سالن بود. سه هديه. جعبه ي قرمز کوچک مربع شکل، هديه ي حامد بود، جعبه ي سياه بزرگ و مستطيل شکل با روبان و پاپيون قرمز رنگ تزيين شده، هديه ي علي رضا بود. هديه ي وحيد و کيانا هم پاکت قهوه اي و طلايي رنگي بود که کنار هديه ي حامد قرار داشت. فکر کردن به آن هديه ها ناراحتم مي کرد. اصلا تحمل ديدنشان را حتي بعد از گذشت يک ماه و نيم نداشتم.

و علي رضا، گيجم مي کرد. تقريبا هر روز، به جز روزهاي جمعه، همديگر را مي ديديم. به دفتر مي آمد، گاهي خانه و گاهي هم به آن رستوراني مي رفتيم که هميشه هم خلوت نبود. سعي مي کرد حواسم را با حرف ها و خنده هايش مشغول خود کند و در بيشتر مواقع موفق مي شد. حضورش خوب بود. گرمي دستانش هم خوب بود. به لمس شدن هاي گاه و بي گاهش، به لمس شدن هاي با اجازه و بي اجازه اش، عادت کرده بودم. با او لبخند مي زدم و گاهي هم مي خنديدم. دو بار هم به اصرار او و در کمال بي علاقگي، کيانا و وحيد به جمع دو نفريمان اضافه شده بودند، ولي اصرارها و سوالاتش گاهي آزار دهنده مي شد. درک اين موضوع که نمي خواهم در مورد بعضي چيزها صحبت کنم، نمي توانست سخت باشد، اما باز هم سوال مي پرسيد، باز هم کنجکاوي مي کرد. عکس هاي ستاره ها و سياره ها را نشانش مي دادم و او با دقت و کنجکاوي در موردشان سوال مي پرسيد. صحبت کردن در مورد ستاره ها و سياره ها، در مورد آسمان دوست داشتني ام، براي او حس خوبي داشت. با او در مورد اَبَر نو اَخترها (بيست و چهار) حرف مي زدم و گاهي محو آن نور و رنگ محبوس در چشمانش مي شدم. قهوه اي چشمانش، آسماني از نور بود، آسماني از رنگ.

حوله را خيلي سريع به تن کردم و به سمت در دويدم. مي دانست در را به روي هيچ کس باز نمي کنم. هر بار مي آمد، بي وقفه زنگ را فشار مي داد تا متوجه حضورش پشت در بشوم. گوشه ي لبانم بالا رفت. در را باز کردم. لبخند مي زد. بوي عطرش مشامم را پر کرد. بند بلند حوله ي سفيد را به هم گره زدم و از مقابل در کنار رفتم. قدمي به داخل برداشت و من ديدم که لبخندش چقدر سريع و به دور از انتظار به اخم عميقي روي پيشاني و ميان ابروان خوش حالتش تبديل شد.

گفتم:

ـ چند دقيقه صبر کني آماده ميشم. امروز مجبور شدم چند ساعتي بيشتر تو دفتر بمونم، دير برگشتم خونه.

سرش را تکان داد و باز هم ديدم که سر تا پايم را با نگاهي سريع از نظر گذراند. اخم ميان پيشاني اش عمق پيدا کرد.

پرسيدم:

ـ چيزي شده؟

romangram.com | @romangram_com