#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_167


ـ پنج شنبه شب مي خوام به شام، اون هم دستپخت خودم دعوتت کنم.

چنگال را آب کشيدم و گفتم:

ـ خوبه.

ـ پس بعد از ظهر ميام دنبالت.

به نيم رخش خيره شدم. البته که جدي بود. دستم را شستم و قدمي عقب گذاشتم.

ـ منظورت توي خونه ي خودتون بود؟

ـ آره.

ـ نه.

ـ چرا؟

پشت ميز نشستم و گفتم:

ـ چون خيلي زياديم.

شير آب را بست و گفت:

ـ يعني چي چون خيلي زياديم؟

دستش را با حوله ي کنار ظرفشويي خشک کرد و مقابلم نشست.

به چشمانش خيره شدم و گفتم:

ـ چون همه ي خانوادت هستن و با من و تو مي شيم هفت نفر.

ـ و اين هفت نفر به نظرت خيلي زياده؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. لبخند زد. لبخندش را دوست داشتم. حس خوبي بود. دستش را نشانم داد و خيلي نرم پايين آورد.

انگشتان دست راستم را ميان انگشتانش گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com