#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_166


با دست به صندلي اشاره کردم. نشست. نگاهش کردم. مواظب بودم که نگاهم در نگاهش گره نخورد.

گفتم:

ـ خلاقيت، زايش، نوآوري، اين چيزيه که من مي خوام. چيزي که با خوندنش به هيجان بيام، نه چند تا کلمه ي تکراري و خسته کننده. خورشيد؟! اين چه اسميه؟

خم شدم و برگه هايش را از درون سطل بيرون کشيدم.

ـ يه مقاله ي دست نويس؟! تو چه قرني زندگي مي کني؟ بگير. خورشيد همون خورشيده، کلماتي که مي نويسي خاصش مي کنه، شگفت انگيزش مي کنه. حرارتش رو با کلمات به من نشون بده. برو يه چيزي بنويس که ارزش خوندن رو داشته باشه.

کشوي سمت چپ کنار پايم را باز کردم و نسخه ي فرانسوي و بعد نسخه ي انگليسي مجله را روي ميز انداختم.

گفتم:

ـ بايد کاري رو بنويسي که لياقت چاپ شدن رو داشته باشه. به ظاهر اين کاغذها نگاه نکن، وقتي مقاله ي تو ميشه منبع و سورس، اون وقت ارزش پيدا مي کنه.

ـ من مي دونم براي چي اين جام. افتخارم قراره اين باشه که مقاله هام رو بخونيد، کارم توي اين مجله چاپ و به دو زبون ترجمه بشه، اسمم کنار اسم ونوس نوشته بشه.

از لحن محکم کلامش خوشم آمد. او مي دانست چه مي خواهد.

با اخم گفتم:

ـ فقط يه فرصت ديگه داري. با کوچک ترين خراب کاري، همه چيز رو از دست ميدي.

ـ من لياقتش رو دارم. از وقتي هجده سالم بود اين رو مي خواستم. براي داشنتش هر کاري مي کنم.

به صندلي تکيه دادم و به موهايش خيره شدم. در باز شد و کيانا وارد شد. لبخند مي زد.

گفتم:

ـ حالا برو بيرون. فردا صبح اول وقت مقالت بايد روي ميزم باشه.

از جا بلند شد. لبخند زد. حسام شفيعي. حامد خيلي چيزها در موردش گفته بود. اين که تا سوم دبيرستان با تک ماده و ارفاق قبول شده و بعد ديدن رتبه ي تک رقمي اش چطور متعجبش کرده است.

خواندن مقاله ي دومش، خالي از لطف نبود. همان طور که انتظار داشتم، مقاله ي خوبي بود، ولي جاي کار زيادي داشت. او بايد چيزهاي زيادي ياد مي گرفت.

علي رضا چنگال را به دستم داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com