#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_165
نگاهي به برگه هايي که به سمتم گرفته بود انداختم. دست نوشته بودند. خط خوبي داشت. برگه ها را از دستش گرفتم.
گفت:
ـ از حرف هايي که ديروز زدم منظور خاصي نداشتم.
به کلمه ي خورشيد که بالاي صفحه نوشته شده بود خيره شدم. همين؟ اين چيزي نبود که من مي خواستم.
ادامه داد:
ـ من هميشه فکر مي کردم ونوس يه آقاي جا افتاده باشه که خب مي دونيد، به نظرم بايد ...
نگاهم خيلي سريع از روي نوشته هايش گذشت. کلماتي آشنا و تکراري. من شجاعت مي خواستم، من خلاقيت مي خواستم. کلماتي تکراري و خسته کننده واقعا نااميد کننده بود.
برگه ها را درون سطل آشغال کنار دستم انداختم و ميان کلامش گفتم:
ـ فکر کنم بهتره به همون تفکرات اشتباهت در مورد من ادامه بدي. خوش اومدي.
و بلند کيانا را صدا زدم.
ـ خانم مجد من که داشتم به خاطر حرف هام از شما عذرخواهي ...
انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم و به چشمانش خيره شدم . "لعنتي" نتوانستم چيزي بگويم. چشمانش آسمان داشت. اگر صداي باز شدن در توسط کيانا نبود، نمي دانستم چند دقيقه و چند ساعت ديگر مي توانستم محو آسمان چشمانش باشم.
ـ بله؟
گفتم:
ـ يه قهوه ي غليظ و تلخ مي خوام.
دستم را انداختم و به صفحه ي لپ تاپم خيره شدم.
گفتم:
ـ خورشيد؟! اين يعني چي؟ من يه مقاله خواستم، نه مشق هاي خط خورده ي بيست سال قبل رو. وقتي شيش سالم بود، اطلاعاتم در مورد خورشيد، از چيزي که نوشتي خيلي بيشتر بود. خراب کردي آقاي حسام شفيعي.
ـ خانم مجد شما حتي يه خط از کارم رو نخونديد.
romangram.com | @romangram_com