#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_162
ـ اون شام پنج شنبه ها، شستن ظرف هاش رو هم شامل مي شد.
با صدا خنديد و گفت:
ـ اگه بدوني من چقدر قابلمه شستم! از قاشق چنگال شستن خيلي بدم مياد.
ليواني را به دستش دادم و گفتم:
ـ کيک خيلي خوب بود.
ـ اين يه تشکره؟
شانه بالا انداختم و ليوان ديگري را به سمتش گرفتم.
ـ مي توني اين طوري فکر کني.
ـ واقعا ترجيح ميدم اين طوري فکر کنم.
ليوان را از دستم گرفت و گفت:
ـ حرف بزنيم؟
ـ ما داريم حرف مي زنيم.
گفتم ما داريم حرف مي زنيم، ولي مي دانستم اين حرف زدني که مي گويد، متفاوت است. مي خواست بپرسد، مي خواست سوال کند و من نمي خواستم جواب بدهم، من حتي نمي خواستم سوال هايش را بشنوم.
ـ مي دوني که منظورم چيز ديگه اي بود.
ليوان را درون ماشين ظرفشويي گذاشت. دو بشقاب را به دستش دادم.
ـ کيانا بهم گفت، تو با کارهات نشونم دادي، اما نمي دونم چرا ... بگو، چرا از تولد ...
چنگال را به سمت صورتش گرفتم و به چشمانش خيره شدم. قهوه اي چشمانش تيره تر از هر زمان ديگري به نظر مي رسيد. نمي توانستم ريتم آرام نفس هايم را حفظ کنم. هوا با سرعت درون ريه هايم جمع مي شد. کنترل نفس هاي سطحي و نامنظمم را نداشتم. چرا تمامش نمي کرد؟ چرا سعي داشت خاطراتي که برايم بي ارزش شده بودند را دوباره به ياد بياورم؟ نمي خواستم، هيچ چيز نمي خواستم. چرا ساکت نمي شد؟
ـ هيچي نگو علي رضا. نمي خوام. تمومش کن.
ـ نه، چرا بايد تمومش کنم؟ اين طوري زندگي کردن رو تا کي مي خواي ادامه بدي؟
romangram.com | @romangram_com