#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_163
چنگال را چنان محکم به کف سراميکي آشپزخانه پرت کردم، که دوباره برگشت و با شدت به انگشت اشاره ام برخورد کرد. درد از نوک انگشتم با سرعتي باور نکردني به ستون فقرات رسيد و پشت سرم متوقف شد. دندان هايم را به هم فشار دادم و قدمي به عقب گذاشتم. مچ دستم را گرفت. دستش را پس زدم. دلم مي خواست فرياد بزنم. اين شب قصد پايان يافتن نداشت؟ نمي توانستم درست نفس بکشم. چيزي راه گلويم را بسته بود.
ـ باشه، باشه، آروم باش. اين بحث همين جا تموم شد. اجازه بده دستت را ببينم.
دلم مي خواست داد بزنم. قفسه ي سينه ام درد مي کرد. دستش را ابتدا بالا گرفت و بعد به آرامي مچ دستم را ميان انگشتانش حبس کرد. تپش انگشت اشاره ام بيشتر شد. به آرامي با انگشت اشاره ي دست ديگرش، روي انگشتم را لمس کرد و لبخند کمرنگي روي لبانش نشست.
گفت:
ـ چيزي نشد، فقط ضرب ديده. الان بوسش مي کنم تا خوب بشه.
قبل از اين که از شوک حرفي که زده بود بيرون بيايم، کمي خم شد و لبانش را روي انگشتم گذاشت. نفسم حبس شد. صداي منظم و بلند تپش قلبم را به راحتي مي شنيدم. حرارت و آتش از جاي بوسه اش در ثانيه اي کوتاه، در تمام وجودم پيچيد. قبل از بلند کردن سرش، چشمانش را به چشمانم دوخت و من باز نور و رنگ و حرارت را در چشمانش ديدم. برخورد نفس هاي داغش با پوست دستم، آتشم مي زد. دستم را سريع عقب کشيدم و با عجله از آشپزخانه بيرون رفتم. "نه" اين کلمه بي هيچ دليلي در ذهنم تکرار مي شد و من نمي توانستم متوقفش کنم. وارد اتاق خوابم شدم. روي تخت نشستم و بالش را در آغوش گرفتم. نه، دلم مي خواست داد بزنم. دلم مي خواست بخندم. دلم مي خواست گريه کنم. سرم را درون بالش فرو کردم. نمي خواستم نفس بکشم. نه. چرا اجازه نمي داد آرام باشم؟ دنياي من آسمان بود، چرا مي خواستند خلوص اين دنيا را با چيزهاي ديگر از بين ببرند؟ من چيز ديگري نمي خواستم. داد زدم. صداي خفه شده ام در گوشم پيچيد. سينه ام به سوزش افتاد. نمي خواستم به ياد بياورم. نمي خواستم حس کنم. چرا تنهايم نمي گذاشتند؟ من دنيايم را دوست داشتم. من دنياي خالص خودم را مي خواستم. چرا تنهايم نمي گذاشتند؟ چرا رهايم نمي کردند؟ سينه ام به سوزش افتاد. دنياي من آسمان بود. من آرامش داشتم. نه، نداشتم. من جز آسمانم چيز ديگري نداشتم. نمي خواستم نفس بکشم. سوزش سينه ام بيشتر شد. نمي خواستم نفس بکشم.
ـ چي کار مي کني ديوونه؟
صداي علي رضا همزمان با کشيده شدن بالش از زير صورتم، در گوشم پيچيد. هوا با شدت در سينه ام پيچيد و سوزش سينه ام را بيشتر کرد. دستم را روي قفسه ي سينه ام گذاشتم و خم شدم.
ـ سارا به من نگاه کن. متاسفم، ميشه آروم باشي؟ تمومش کن. مي خوام لمست کنم.
ـ نه.
ـ ازت اجازه نخواستم.
بازويم را گرفت و به سمت او کشيده شدم. دستش را زير چانه ام زد و سرم را بلند کرد. به چشمانم خيره شد. به چشمانش خيره شدم. لبخند زد. چشمانش! بازويم را رها کرد و بي آن که دستش با صورتم برخوردي داشته باشد، چند تار موي روي پيشاني ام را کنار زد.
گفت:
ـ اگه بدوني چه خورشيد خوش مزه اي بود.
جا خوردم. انتظار شنيدن هر چيزي را داشتم، جز حرفي که زده بود. انگشت اشاره اش به آرامي روي شقيقه ام کشيده و لبخندش عميق تر شد. نگاهم را از چشمانش جدا کردم و خودم را عقب کشيدم.
گفتم:
ـ خستم، مي خوام بخوابم.
بيشتر از خستگي و خواب، مي خواستم تنهايم بگذارد. به پهلو دراز کشيدم و پلک هايم را به هم فشار دادم. سنگيني پتو را احساس کردم.
گفت:
romangram.com | @romangram_com