#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_161


و دستانش روي پهلوهايم نشست. لرزيدم. مي توانستم حرارت دستانش را احساس کنم.

ـ خيلي خوشگل شده بودي.

حرکت آرام انگشتانش، نفسم را بند آورد. يک قدم به جلو برداشتم و چرخيدم. به چشمانش خيره شدم. نور و رنگ. قدمي به عقب گذاشت و لبخند زد.

گفت:

ـ کيانا رو فرستادم رفت، ولي کلي ظرف کثيف توي آشپزخونه انتظارمون رو مي کشه.

ـ چي؟ واقعا انتظار داري با اين خستگي ظرف هم بشورم؟

صداي خنده اش بالا رفت و گفت:

ـ نه، ولي بيا مي خوام يه چيزي رو نشونت بدم.

وقتي بيرون رفت، سريع لباس عوض کردم. نمي توانستم بگويم شب خوبي را پشت سر گذاشتم، ولي به اندازه اي که فکر مي کردم، بد نبود. برايم تداعي کننده ي دوازده آبان هايي بود که تنها گذرانده بودم، برايم پر بود از خاطره هايي که با پدرم پشت سر گذاشته بودم. خنده ها و شوخي هاي علي رضا خوب بود. رفتن حامد و ناراحتي اش بد بود. کيک بد بود، اما تير و ناهيد سهم من از آن، خوب بود. گل و کادوهاي باز نشده ي روي ميز هم بد بود.

از اتاق که بيرون رفتم، علي رضا با لبخند، سيني پر از ليوان را به دستم داد و ظرف ميوه را برداشت. پشت سرش به آشپزخانه وارد شدم.

ـ راستي کار اين وحيد چيه؟ خيلي پسر باحال و خوش مشربيه.

شانه بالا انداختم. سيني را روي ميز گذاشتم. به سمتم چرخيد و با چهره اي جدي نگاهم کرد. زير نگاه خيره اش احساس خوبي نداشتم.

ـ چرا اين طوري نگاه مي کني؟

لبخند کمرنگي بر لب آورد. لبخندش به اندازه ي لبخند حامد، غمگين بود. سرش را تکان داد و در ماشين ظرفشويي را باز کرد.

گفت:





ـ کمکم مي کني؟ بايد ظرف ها رو اين تو جا بديم. اين طوري مجبور نيستيم تا صبح ظرف بشوريم.

بشقابي را درون ماشين جاي داد و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com