#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_160


ـ دهنت رو باز کن.

تکه جوجه اي را با دو انگشت مقابل دهانم گرفته بود. به چشمانش خيره شدم که مسيرش تا لبانم ادامه داشت و دهانم را باز کردم. گاز کوچکي به جوجه زدم. لبخندش عميق شد و باقي مانده اش را در دهان خودش قرار داد.

ـ نظرت چيه؟ خوش مزه ست.

به زحمت تکه جوجه را فرو دادم و به او پشت کردم. نفسم را بي صدا از سينه بيرون دادم و صداي خنده ي آرامش را شنيدم. سر به سرم گذاشته بود و من خيلي راحت بازي خورده بودم. لبم را گاز گرفتم و فويل را ميان انگشتانم مچاله کردم. صداي خنده اش بلند تر شد.

ساعت از دوازده گذشته بود که کيانا و وحيد براي رفتن از جا بلند شدند.

وحيد دستش را به دور کمر کيانا حلقه کرد و گفت:

ـ دو هفته ي ديگه، جمعه، سالگرد ازدواجمونه. تصميم داريم يه جشن بگيريم. خوشحالم مي شيم شما هم ...

کيانا با لبخند گفت:

ـ ممنون آقا علي رضا، واقعا شب خوبي بود.

قدمي عقب گذاشتم و گفتم:

ـ خداحافظ.

چرخيدم و بي توجه به علي رضا که صدايم مي زد، به اتاق خواب رفتم. وحيد مي خواست من و علي رضا را با هم به جشن سالگرد ازدواجشان دعوت کند، اما کيانا نمي خواست. کيانا مرا مي شناخت.

چند ضربه ي آهسته به در خورد و در باز شد.

ـ مي تونم بيام تو؟

از روي تخت بلند شدم و به سمت کمد لباس ها رفتم. بايد لباس عوض مي کردم و مي خوابيدم. فردا برنامه ي فشرده اي داشتم.

ـ ممنون به خاطر همه چيز.

صدايش خيلي نزديک بود. نزديک تر از چيزي که انتظارش را داشتم.

گفت:

ـ مي خوام لمست کنم. تمام شب مي خواستم لمست کنم.

romangram.com | @romangram_com