#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_159


ـ خيلي زرنگي دکتر جان، اون بزرگ بزرگه رو انتخاب کردي. اين مشتري بود ديگه، آره؟ چطوره مشتري من رو با خورشيدت عوض کني؟

چاقو را گرفتم. سنگيني نگاه حامد را احساس مي کردم. نگاهش ميان من و علي رضا در رفت و آمد بود. ناديده گرفتن آن لبخندي که بر لب داشت واقعا سخت بود. چرا آن طور نگاهمان مي کرد؟ چرا آن طور لبخند مي زد؟

برش اول را من زدم و بعد کيانا با دقت مشغول بريدن کيک شد. پاي حامد هم به بحث وحيد و علي رضا باز شد. حامد نپتون و پولتو را مي خواست. صداي خنده و صحبتشان يک لحظه قطع نمي شد . نگاه هاي حامد، لبخند علي رضا، کلام وحيد و حرکات ظريف کيانا، هر لحظه نگاهم را به سمت يکي از آن ها مي کشيد. کيانا به زحمت کيک را تقسيم کرد. خورشيد به علي رضا رسيد. نپتون و پلوتو نسيب حامد شد. وحيد با دلخوري و اخمي مصنوعي زمين، مشتري و بخشي از کيوان را قبول کرد. کيانا تير و ناهيد درون پيش دستي را به دستم داد و اورانوس و آن نيمه ي ديگر کيوان را درون بشقاب خودش قرار داد. تکه هاي باقي مانده ي درون ظرف، مدارها بودند که فکرم را به خود مشغول کردند.

حامد بعد از خوردن کيک، براي رفتن از جا بلند شد. اصرارهاي علي رضا و کيانا نتوانست از رفتن منصرفش کند. ناراحت بود، ولي نمي دانستم چرا. اين را از حالت ايستادن و نگاه فراري اش درک کردم. مي رفت تا تنها باشد. همراه علي رضا تا دم در بدرقه اش کردم. علي رضا خيلي سريع خداحافظي کرد و دور شد. مي دانستم مي خواهد من و حامد را تنها بگذارد.

به چشمانش خيره شدم. نفسش را با صدا بيرون داد. از داخل جيب کتش جعبه ي کوچکي را بيرون کشيد و به سمتم گرفت.

گفت:

ـ خواهش مي کنم.

دهانم را براي تشکري که فقط يک کلمه ي "ممنون" آرام و زير لبي بود باز کرده بودم. مي دانست مي خواهم چه بگويم، او مرا خوب مي شناخت. مگر نه اين که او اولين دوست دوران بچگي من بود؟ يک مرد جوان سي ساله، اولين دوست من، دختر بچه ي چهار ساله اي بود که تمام نگاهش به روي حرکات نرم دست پدرش براي نوشتن فرمول هاي رياضي روي تخته سياه مقابل چشمان گرد شده ي دانشجويان ثابت مانده بود. او مرا خوب مي شناخت، شايد حتي بهتر از خودم.

جعبه را کف دستم گذاشت و با حرکت آرام سر قدمي به عقب برداشت. تا زمان بسته شدن در آسانسور، به چهره اش خيره شدم. خسته بود، غمگين بود، ناراحت بود. نگاه فراري اش باعث شد اخم کنم.

کيانا با صداي بلند به شوخي هاي علي رضا و وحيد مي خنديد و من با ديدن لبخند علي رضا، گوشه لبانم بالا مي رفت. بيشترين توجه ام روي حرکات وحيد و کيانا بود. دست وحيد که موهاي کيانا را پشت گوشش مي زد، يا وقتي که دستش را به دور کمر و شانه اش حلقه مي کرد. حرکات کيانا براي نوازش صورت و بازوي وحيد و آن بوسه.





با رسيدن سفارش شام، کيانا از جا بلند شد، اما علي رضا با اخمي مصنوعي او را به نشستن دعوت کرد و از من کمک خواست. همزمان با برداشتن فويل از روي ظرف جوجه، سرم را بالا گرفتم و ديدمشان. کيانا با صدا خنديد و وحيد خم شد. لبانش را روي لبان کيانا گذاشت و دستش را به دور کمرش حلقه کرد.

ـ خانم ديد زدن ممنوع.

با اخم به چهره ي خندان علي رضا خيره شدم و گفتم:

ـ من کسي رو ديد نمي زدم.

چهره ي جدي به خود گرفت و گفت:

ـ نمي خواي امتحانش کني؟

امتحان؟ چشمانم از تعجب گرد شد! نگاهش روي لبانم ثابت مانده بود. حتي فکر بوسيده شدن، لمس شدن و آن قدر نزديک بودن، باعث مي شد بلرزم. نگاهم به سمت لبانش کشيده شد. نه، اگر حتي قصد اين کار را داشت، مي توانستم ... حرکت بعدي اش صداي ذهنم را ساکت کرد.

romangram.com | @romangram_com