#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_158
سيني را روي ميز گذاشتم. ليوان نسکافه ام را برداشتم و روي دورترين مبل به کيانا و وحيد نشستم. نزديکي به حامد چندان خوشايند نبود. نگاهم روي علي رضا ثابت ماند. با لبخند کم نظيري از آشپزخانه خارج شد. کيک کوچکي که در دست داشت، باعث شد احساس کنم چيزي در وجودم فرو ريخت. کيک، تولد، آدم ها. لعنتي! دلم مي خواست داد بزنم. به لبخند عميق علي رضا خيره شدم. سنگيني نگاه حامد و کيانا را به روي خودم احساس مي کردم. علي رضا آن ها را براي تولد من به دور هم جمع کرده بود. براي من تولد گرفته بود، کيک، کادو، گل.
به کيکي که روي ميز مقابلم گذاشته بود خيره شدم و بي اختيار لبخند زدم. منظومه ي شمسي روي کيکم نقش بسته بود. خورشيد، عطارد، زمين، زحل. همگي آن جا بودند. علي رضا کنارم ايستاد، خم شد و با دست به خورشيد اشاره کرد.
ـ اين که خورشيده، اين بايد تير باشه و اين يکي ناهيد، زمين و بعدش مشتري. نه ببخشيد، اول بهرامه بعد مشتري، کيوان، اورانوس، نپتون، اسم اين آخري چي بود؟ صبر کن، آهان يادم اومد پلوتون.
آهسته گفتم:
ـ پلوتو.
علي رضا خيلي سريع گفت:
ـ منظورم پلوتو بود، درست گفتم ديگه.
ـ پلوتو ديگه به عنوان يه سياره شناخته نميشه.
ـ اي بابا، عجب بي سوادي بوده اون که ...
ساکت شد. کيانا خنديد، وحيد هم خنديد. با لبخند سرم را بلند کردم و به چشمان پر از رنگ و نورش خيره ماندم.
زير لب گفتم:
ـ ممنون.
خيلي آرام گفتم. آن قدر آرام که به زحمت صداي خودم را شنيدم، اما او شنيد.
آهسته گفت:
ـ خواهش مي کنم عزيزم.
لبخندش عميق تر شد. با چند سانتي متر فاصله کنارم نشست.
چاقو را به طرفم گرفت و گفت:
ـ من خورشيد رو مي خوام.
وحيد کمي به جلو خم شد، با دقت به کيک نگاهي انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com