#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_157
کمي نزديک تر شد و با آرام ترين صداي ممکنه گفت:
ـ اگه تو بخواي همين الان همشون رو بيرون مي کنم، سفارش غذا رو کنسل مي کنم، اصلا مي تونم گل و کادو و کيک رو هم بندازم بيرون. سارا من فقط اين کارو کردم تا لبخند بزني، تا خوشحال بشي. نه به حرف حامد گوش کردم، نه به حرف کيانا، چون لبخند تو برام مهم تر از پيش بيني هاي اون ها بود.
دستش را بالا آورد و براي سه ثانيه ي کوتاه روي گونه ام کشيد. نفسم حبس شد.
ادامه داد:
ـ چه بوي خوبي ميدي.
قدمي به عقب برداشتم و انگشتان هر دو دستم را مشت کردم. لبانم را به هم فشردم و نفس عميقي کشيدم. بوي عطر تلخش مشامم را پر کرد. لبخند زد.
با صداي بلند گفت:
ـ کيانا خانم کيک تو يخچاله؟ چطوره الان که داريم چاي مياريم کيک رو هم بياريم. فقط من نمي دونم پيش دستي ها کجان.
کيانا از جا بلند شد.
علي رضا سريع گفت:
ـ نه فقط بگيد. شما امروز مهمون من هستيد، بشينيد خواهش مي کنم.
کيانا براي نشستن و آمدن به آشپزخانه مردد و نگاهش ميان من و علي رضا در رفت و آمد بود. وحيد دستش را گرفت و کشيد.
ـ پايين توي کابينت کناري يخچال. روي ميز چنگال هست، از تو کشوي زير گاز هم مي تونيد يه چاقوي بزرگ برداريد.
علي رضا با لبخند گفت:
ـ عاليه.
نمي توانست حرف هايم را درک کند، يا از عمد اين طور بي تفاوت حرف هايم را ناديده مي گرفت؟
تا زمان آمده شدن چهار فنجان چاي و يک ليوان نسکافه، او پيش دستي و چنگال و چاقو را آماده کرد و روي اپن گذاشت. از کنار چايساز، سيني کوچک سفيدي را به دستم داد و همراه با پيش دستي ها از آشپزخانه خارج شد. صداي خنده ي آرام وحيد را شنيدم، اما نشنيدم حامد چه گفت که صداي خنده ي علي رضا هم بلند شد. صداي خنده اش خوب بود. ميان آشپزخانه ايستاده و گيج بودم. فقط بايد با ليوان نسکافه ي خودم مي رفتم يا با سيني چاي به هال باز مي گشتم؟
علي رضا با لبخند وارد شد، سيني را به دستم داد و گفت:
ـ برو که مي خوام خوشحالت کنم. زود باش.
romangram.com | @romangram_com