#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_156
ـ خيلي خوشگل شدي. ميشه براي ما هم چايي بريزي؟
چشمانم را باز نکردم، ولي مي توانستم حضورش را احساس کنم. سمت راستم ايستاده بود و گرماي نفس هايش به صورتم مي خورد.
ـ دقت کردي اين وحيد و کيانا چقدر به هم ميان؟ نگاشون کن.
چشمانم را باز کردم و صداي خنده ي علي رضا بلند شد. نگاهشان کردم. وحيد تقريبا سرش را در گردن کيانا فرو کرده بود. دستش را ديدم که به دور کمر کيانا حلقه شده و از همان فاصله هم مي توانستم حرکت آرام و نوازش گونه ي انگشتانش را به روي پهلوي کيانا ببينم. نگاهم متوجه حامد شد. سرش را به طرف ما برگردانده و اخم کرده بود. صداي قل قل آب حواسم را متوجه خودش کرد. علي رضا کابينت کنار هود را باز کرد و چهار فنجان و يک ليوان روي کابينت مقابلم گذاشت.
فنجان ها را از آب جوش پر مي کردم که گفت:
ـ ممنون که ...
ـ چيزي نگو که کنترلم رو از دست بدم. دارم سعي مي کنم با اين سورپرايزت کنار بيام و خرابش نکنم.
ـ کيانا چيز زيادي به من نگفت، فقط مرتب تکرار مي کرد بهترين عکس العمل تو اينه که از خونه بيرونمون کني.
سرم را به سمتش برگرداندم و گفتم:
ـ شايد بهتر بود همين کارو مي کردم.
لبخند زد و چشمانش را تنگ کرد.
ـ دلت مياد؟ من اين همه زحمت کشيدم، مهمون دعوت کردم، شام سفارش دادم، گل و کيک و کادو برات خريدم، اون وقت ...
شنيدن نام کيک و کادو، تمام عضلات بدنم را منقبض کرد.
ـ تمومش کن. من ازت نخواسته بودم برام تولد بگيري.
ـ ولي من دوست داشتم اين کارو بکنم.
چايساز را روي اپن کوبيدم و تمام تلاشم را براي پايين نگه داشتن صدايم به کار بردم.
پرسيدم:
ـ چرا به حرف کيانا گوش نکردي؟ اون که من رو بهتر و بيشتر از تو مي شناسه، مي دونه مغرورم، خودخواهم، بد اخلاقم، ولي تو نمي دوني، حتما بايد يه چيزي پيش بياد که ...
نگاه خيره ي علي رضا ساکتم کرد. مستقيم به چشمانم زل زده بود. او حتي پلک هم نمي زد. چشمانش! دوباره کلمه ي "لعنتي" در ذهنم تکرار شد.
romangram.com | @romangram_com