#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_155


و دوباره بی آن که اجازه ی لفظی ام را داشته باشد، دستش را روی گونه ام کشید.

ـ به حامد و کیانا میگم برن تا ...

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ بگو صبر کنن. یه دوش می گیرم و زود میام.

هنوز انگشتانش به نرمی روی پوست صورتم کشیده می شد. سردی پوستم رو به گرمی گذاشت و آتش درونم آرام تر شد. لبخند زد. به زحمت لبخندی روی لبم آوردم.

ـ باشه. می خوای از کیانا بخوام بیاد کمکت؟

ـ نه زود میام.

دستش را انداخت. نفسم را در سینه حبس کردم. قدمی عقب گذاشت. در را بستم و شالم را کف حمام انداختم.

حامد، کیانا، وحید و علی رضا. این اولین باری بود که چهار نفر همزمان در خانه ام حضور داشتند. تحمل حضورشان تا آن اندازه نزدیک، سخت بود. فقط امیدوار بودم بتوانم حضورشان را تحمل کنم، اما ... تولدم، سالگرد روزی که به دنیا آمده بودم، نه تنها امیدوار نبودم بتوانم این شب را تحمل کنم، بلکه اطمینان داشتم ساعات زجر آوری را پیش رو خواهم داشت. علی رضا از سورپرایز حرف زده بود، از پیشنهادی که کیانا مخالفش بود. کیانا می دانست، کیانا می دانست من خاطرات خوبی از این روز ندارم. می دانست حتی فکر کردن در مورد این بیست و چهار ساعت عذابم می دهد، دیوانه ام می کند. حامد چرا قبول کرده بود بیاید؟ علی رضا چطور او را راضی کرده بود؟ اگر علی رضا در مورد سورپرایز و قول و کنار آمدن چیزی نگفته بود، خیلی راحت همه چیز را به هم می ریختم و با داد و بیداد همه را بیرون می کردم، ولی او با نگرانی گفته بود. من حتی از دلیل این همه کنار آمدن و دم نزدن هم اطمینان نداشتم.

يک ربع بعد، براي بيرون رفتن از اتاق آماده بودم. مقابل آينه ايستادم و به خودم خيره شدم. شلوار جين سفيد و بلوزي سفيد، سرمه اي. صندلي هاي سرمه اي به پا داشتم و موهايم را بر خلاف هميشه باز گذاشته بودم. آن سه سانتي متر کوتاهي سمت چپ، بيشتر از هميشه به چشم مي آمد. درست قبل از خارج شدن از اتاق، گيره را از روي ميز توالت برداشتم و موهايم را بالاي سرم جمع کردم.

در را که باز کردم، نگاهم روي چشمان خيره ي علي رضا ثابت ماند. لبخند خيلي آرام و نرم روي لبانش شکل گرفت و از جا بلند شد. لبخند حامد با ديدنم عميق تر شد و با اين که وحيد مشغول گفتگويي آرام با کيانا بود، نگاهش را ديدم که براي لحظه اي سر تا پايم را برانداز کرد. چهره ي کيانا کمي متعجب به نظر مي رسيد، اما او هم لبخند مي زد.

سنگيني نگاهشان ناراحتم مي کرد. حضور در ميان چهار نفر ناراحتم مي کرد. نياز به زمان داشتم. چند دقيقه که کمي آرام تر شوم. از پشت علي رضا رد شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

علي رضا گفت:

ـ چيزي مي خواي؟

ـ مي خوام براي خودم نسکافه درست کنم.

حتي نگاهش هم نکردم. وارد آشپزخانه شدم و به سمت چايساز رفتم.

شنيدم که گفت:

ـ آقا حامد چاي ميل داريد؟ شما چي آقا وحيد؟ کيانا خانم؟

هر سه تقاضاي چاي کردند. ديدم، کيانا را ديدم که قصد بلند شدن از کنار وحيد را داشت. ديدم، اشاره ي محو علي رضا را ديدم که او را به نشستن دعوت کرد و خودش از جا بلند شد. چشمانم را بستم و به صداي وز وز محو چايساز گوش دادم. واقعا نمي دانستم مي توانم ميان جمعشان بنشينم و آرام باشم؟

romangram.com | @romangram_com