#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_154


با گوشه ی چشم نگاهش کردم. نگران بود؟ چرا؟

ادامه داد:

ـ میشه فقط همین یه امشب رو با بعضی چیزها کنار بیای؟

ـ دقیقا با چی باید کنار بیام؟

جوابم را نداد. تا رسیدن به برج پارمیس، نه او حرفی زد و نه من.

کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم. چراغ ها روشن بودند. به حامد و لبخندش خیره شدم. شلوار مشکی و پیراهن مردانه ی سفید رنگی به تن داشت. لبخند بر لب داشت و از همان فاصله ی چهار قدمی بینمان هم می توانستم بوی عطر آشنایش را استشمام کنم. قدمی به داخل گذاشتم و بوی گل متوقفم کرد. به دسته گل بزرگی از گل های صورتی و بنفش خیره شدم که داخل گلدان روی میز گذاشته شده بود. هیچ وقت نام گل ها برایم جذابیتی نداشت. به کیانا خیره شدم و وحید. کمی دورتر نزدیک هم ایستاده بودند. اولین بار بود که می دیدم وحید وقت نگاه کردن به من لبخند می زند. پیراهن مردانه ی کرم و شلواری قهوه ای به تن داشت. نگاهم روی کیانا ثابت ماند. بلوز و دامن کرم قهوه ای به تن داشت. سفیدی پاهای کشیده اش، توجه ام را جلب کرد و صندل های پاشنه بلند قهوه ای رنگش. قدمی به عقب برداشتم. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم.

ـ سارا، تولدت مبارک.

تولدم مبارک؟ امروز دوازدهم آبان ماه بود. صدای علی رضا چندین و چند بار در ذهنم تکرار شد. امروز بیست و ششمین سالگرد تولدم بود. علی رضا برایم تولد گرفته بود. چشمانم را باز کردم. سرم را پایین انداختم و بی توجه به علی رضا و صدا زدن هایش، به سمت اتاق خوابم رفتم. در را بستم و امیدوار بودم هیچکس قصد وارد شدن به اتاقم را نداشته باشد. موبایل را روی تخت انداختم و سریع به سمت حمام رفتم.

داشتم آتش می گرفتم. داشتم می سوختم. با مانتو و روسری زیر دوش ایستادم و شیر آب سرد را تا انتها باز کردم. سردی آب باعث شد بلرزم. کسی در زد.

گفتم:

ـ یک ربع دیگه میام.

ـ سارا نمی خواستم اذیت بشی. حامد داره میره.

با خشم دو قدم به سمت در برداشتم. در را باز کردم و با اخم به چهره ی بی رنگ علی رضا خیره شدم.

از میان دندان های به هم فشرده ام گفتم:

ـ وقتی گفتم میام، دقیقا منظورم این بود که میام. حامد نمی تونه یه ربع صبر کنه یا می خواد ...

ـ سارا؟

دوباره لرزیدم. نه از سردی ای که پوستم را به سوزش انداخته بود و نه از آتشی که وجودم را می سوزاند، آن طور که علی رضا صدایم زد، لرزیدم. نگاهش سر تا پایم را از نظر گذراند.

دستش را بالا آورد و گفت:

ـ متاسفم، نمی خواستم این طوری بشه. نمی خواستم ناراحت بشی. کیانا بهم هشدار داده بود، ولی بهش گوش نکردم. می تونم لمست کنم؟

romangram.com | @romangram_com