#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_153
داخل ماشین نشستم و به "دوستم" زنگ زدم. جواب نداد. کیانا را دیدم که دوان دوان از ساختمان خارج شد و سوار آزرای آشنای وحید شد. دیدم که خم شد و همدیگر را بوسیدند. چشمانم را بستم. صدای ملودی آشنای موبایلم در فضای بسته ی ماشین پیچید. بی آن که چشمانم را باز کنم جواب دادم.
ـ بله؟
ـ سلام خانمی. خوبی؟ چرا چشمات رو بستی؟
چشمانم را باز کردم و دیدمش. چند قدم بیشتر از ماشین فاصله نداشت. لبخند می زد. برایش دستی تکان دادم.
گفت:
ـ یه سورپرایز خیلی خوب برات دارم، به شرطی که سعی نکنی دوباره با مشت و لگد بیفتی به جونم.
لحن کلامش باعث شد لبخند بزنم.
در سمت کمک راننده را باز کرد و گفت:
ـ آخه دستت خیلی سنگینه.
لبخندم عمیق تر شد. گوشی را داخل جیب کت اسپرت کرم رنگش انداخت.
ـ آتیش کن بریم سمت خونه.
اتومبیل را روشن کردم و گفتم:
ـ جریان این سورپرایز چیه؟
چهره ی جدی به خود گرفت و گفت:
ـ با کیانا کلی حرف زدم، اصلا با این قضیه موافق نبود، ولی من خواستم امتحان کنم.
ـ هنوز به سوالم جواب ندادی.
وارد اتوبان شدم و گاز دادم. شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد.
با مکث طولانی گفت:
ـ میشه بهم یه قولی بدی؟
romangram.com | @romangram_com