#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_152


به سمتم چرخید.

به صفحه ی لپ تاپم خیره شدم و ادامه دادم:

ـ فردا به صورت رسمی به بقیه ی گروه معرفی میشی و احتمالا نباید نگران راز داری خصوصا در مورد مکان شرکت باشم.

ـ و در مورد ونوس؟

ـ اولین مقالت در مورد خورشیده، که مسلما هیچ وقت چاپ نمیشه. اگه اِنقدر که از یه مهندس هوا فضا انتظار دارم خوب نباشه، خیلی به موندن و ادامه ی این همکاری امیدوار نباش.

ـ و در مورد ونوس؟ من می خوام ببنمش.

کلافه ام کرده بود. چرا نمی رفت؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و به چشمانش خیره شدم. چشمانش آسمان بود.

پرسیدم:

ـ این فرقی هم توی مقاله ای که قراره بنویسی ایجاد می کنه؟

ـ برام خیلی مهمه که ونوس کارم رو بخونه و تاییدش کنه.

ـ مطمئن باش می خونمش.

ـ من می خوام ونوس ...

کلافه ام کرده بود. در هر جمله اش یک بار نام ونوس را بر زبان می آورد.

مشتم را آرام روی میز کوبیدم و گفتم:

ـ وقتی داری این جا کار می کنی، باید یه چیزهایی رو خوب به خاطر داشته باشی. مهم نیست بیرون از این ساختمون من رو چی صدا می زنن، ونوس یا هر چیز دیگه ای، ولی وقتی این جا هستی باید خیلی خوب بدونی من این اسم رو فقط پایان هر مقاله می نویسم، پس تو و هیچکس دیگه ای نباید من رو با این اسم صدا بزنید.

دهانش باز مانده بود و چشمانش در گردترین حالت ممکنه قرار داشت.

بلند گفتم:

ـ برو بیرون و تا وقتی مقالت رو ننوشتی نمی خوام ببینمت.

از جا بلند شد. صفحه ی جدید ورد را باز کردم و نام IC1805 را تایپ کردم. عکس شماره ی بعدی مجله، قرار بود عکس رنگی از سحابی قلب (بیست و سه) باشد.

romangram.com | @romangram_com