#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_151


ـ هیچ کدوم از آدم ها درست و حسابی نیستن، پس وقت خودت رو داری تلف می کنی. حالا بگو ببینم چرا این جا به نظرت فوق العاده ست؟

روی کلمه ی فوق العاده تاکید کردم.

ـ فکر نکنم چیزی در مورد نجوم بدونید.

ـ این چه ارتباطی با سوال من داره؟

بی آن که سرم را بلند کنم به چشمانش خیره ماندم. چشمانش شبیه آسمان بود. سه بار کلمه ی "لعنتی" در ذهنم تکرار شد.

نشست و گفت:

ـ اگه کمی در مورد نجوم می دونستید، به خودتون افتخار می کردید که با یه نابغه مثل ونوس کار می کنید.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ نابغه؟ ونوس؟ خنده داره! احتمالا مشکل دارید که این طور در مورد ...

سرم را بالا گرفتم. به سمت میز خم شد. اخم کرده و پیشانی بلندش چین خورده بود.

ـ برای قضاوت کردن در مورد ونوس، خیلی بی تجربه و بچه به نظر می رسید. من دارم الکی وقت و انرژی خودم رو صرف کسی می کنم که درک درستی از چیزی که میگم نداره.

ـ باشه، من الان دارم از شما می پرسم درک درست یعنی چی؟

اخمش عمیق تر شد و گفت:

ـ درک درست اینه که عاشق آسمون و ستاره ها باشی، بعد ونوس رو بشناسی. یه نابغه که هنوز این جاست. کسی که ...

با حرکت دست کلامش را قطع کردم و گفتم:

ـ فهمیدم، حالا بگو ببینم تو درک درست رو داری؟

ـ اگه نداشتم که هزار تا پارتی جور نمی کردم تا فقط آدرس و شماره این جا رو از چاپخونه بگیرم و سه ماه، روزی شصت دفعه برای گرفتن یه قرار ملاقات و مصاحبه زنگ نمی زدم. اگه من هم جای ونوس بودم، حتما این قدر سفت و سخت خودم رو قایم می کردم.

از جا بلند شد و قبل از این که دستش دستگیره ی فلزی در را لمس کند گفتم:

ـ استخدامی. از فردا ساعت هشت و نیم باید این جا باشی.

romangram.com | @romangram_com