#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_150
ـ آقای شفیعی این جا هستن.
حسام شفیعی، فوق لیسانس هوا فضا. برای استخدام آمده بود. دیروز در موردش از حامد شنیده بودم. فقط درک نمی کردم چرا این جا را برای کار انتخاب کرده است؟
ـ بگو بیاد.
کیانا بیرون رفت و حسام شفیعی وارد اتاق شد. نگاهم روی چشمانش ثابت ماند. در نور اتاق، رنگ سرمه ای چشمانش به خوبی پیدا بود. چشمانش پر بود از نور. فقط سرش را تکان داد و بی تعارف روی مبل نشست.
به صفحه ی لپ تاپم خیره شدم و گفتم:
ـ می شنوم.
ـ من قرار بود با آقای نجفی یا ونوس مصاحبه داشته باشم، ولی الان نمی دونم برای چی این جا خدمت شما هستم خانم مجد!
گر چه خیلی جدی و مودبانه صحبت می کرد، اما حالت تمسخر آمیز صدا و لحنش را نمی توانستم نادیده بگیرم.
بی آن که نگاهش کنم گفتم:
ـ قرار مصاحبه داشتید، برای شما چه فرقی می کنه که با کی انجامش بدید؟
ـ آقای نجفی تا حدودی در جریان توانایی های من هستن و من واقعا می خوام این جا کار کنم.
ـ چرا؟ این جا فقط یه دفتر مجله ی معمولیه.
پوزخند زد، از جا بلند شد و گفت:
ـ من وقت نذاشتم که بیام این جا و با کسی که فرق بین معمولی و فوق العاده رو نمی دونه مصاحبه کنم.
معمولی و فوق العاده تعبیر جالبی بود.
محکم و قاطع گفتم:
ـ بشین سر جات. تا وقتی بهت اجازه ندادم، حق رفتن نداری، همون طور که حق اومدن نداشتی.
ـ وقتی بر می گردم که با یه آدم درست و حسابی بتونم حرف بزنم، نه یه ...
میان حرفش پریدم و با اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com