#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_149


گفتم:

ـ سلام. خوبی؟

ـ از احوال پرسی های شما که خیلی خوبم.

دستش را به طرفم دراز کرد و لبخند زد. به دستش خیره شدم. انگشتانش را تکان داد و خندید. می خواستم دستم را در دستش بگذارم؟

گفت:

ـ حوصله داری بریم کمی بگردیم؟

ـ الان؟! من تازه اومدم دفتر.

شانه بالا انداخت و گفت:

ـ مهم نیست، امروز مرخصی می گیری.

سرم را به علامت منفی تکان دادم. از جا بلند شد. باز هم داشت می رفت؟ با چند گام بلند میز را دور زد و کنارم ایستاد. خم شد و به چشمانم خیره شد.

ـ باشه. بعد از ظهر می بینمت.

دستش را بالا آورد و گفت:

ـ اجازه دارم؟

و بی آن که منتظر جوابی از جانب من باشد، انگشت اشاره اش را روی گونه ام کشید. چشمانم را بستم. حس خوبی بود. لمس شدن، حرارت و گرمای انگشتش حس خوبی بود و من انتظارش را نداشتم. لرزیدم. انگشتش روی لب پایینم کشیده شد و حرارت نفسش را روی صورتم احساس کردم. دستش را عقب کشید. چشمانم را باز کردم.

دو قدم به عقب برداشت و گفت:

ـ قبل از این که بری خونه، باهام تماس بگیر.

چرخید و رفت. رفت، ولی باز هم می دیدمش. نفس راحتی کشیدم و لپ تاپم را روشن کردم.

کسی در زد. سرم را بالا گرفتم.

کیانا میان چهارچوب ایستاد و گفت:

romangram.com | @romangram_com