#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_148
گفتم:
ـ صبح بخیر.
دوباره دکمه ی لابی را فشار دادم. در بی صدا بسته شد. به صفحه ی خاموش موبایلم خیره شدم. موبایل را داخل جیب مانتویم گذاشتم و تا متوقف شدن آسانسور، چشمانم را بستم. از لابی که خارج شدم، باران می بارید و هوا سرد بود.
زیر لب زمزمه کردم:
ـ لعنتی، لعنتی.
دو روز باران بارید. تمام آن دو روز را در دفتر گذراندم. همه چیز خیلی ساکت و آرام به نظر می رسید و این برای من خوب بود. خوب نبود. "دوستم" نمی خواست با من تماس بگیرد و قرار نبود به دیدنم بیاید و برایم نسکافه بگیرد. حامد این روزها ساکت تر از همیشه به نظر می رسید و بیشتر روز را مشغول صحبت با تلفن بود. از کیانا پرسیدم خبر دارد حامد با چه کسی حرف می زند و او فقط شانه بالا انداخت. کیانا هم آرام بود، ساکت بود. گاهی دلم می خواست فریاد بزنم، شاید این سکوت کر کننده قابل تحمل تر شود.
اتومبیل را جای همیشگی پارک کردم. کسی مقابل در ایستاده بود. سویی شرت و شلوار جین قهوه ای به تن داشت. پیاده شدم. در باز شد و او وارد شد. قبل از این که در کامل بسته شود، با دست متوقفش کردم و وارد شدم. روی پله ی سوم ایستاد و چرخید. چیزی که توجه ام را جلب کرد، چشمانش بود. رنگ تیره ای داشت، اما نه سیاه بود و نه قهوه ای. لبخند زد. موهای نیمه بلندش را با کش پشت سرش جمع کرده بود. پایم را که روی پله ی اول گذاشتم، خود را کنار کشید. با عجله پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. از مقابل در واحد یک گذشتم. همهمه ای از در نیمه باز به گوش می رسید. مقابل در واحد دو ایستادم و مهدیس با لبخند در را باز کرد. لبخندش محو شد و دوباره شکل گرفت. سلام داد. زیر لب سلامی گفتم و به دفتر خالی حامد خیره شدم. عجیب و غریب شده بود. میان سالن متوقف شدم. در دفترم باز بود و کیانا را دیدم که پشت به من ایستاده است. جلوتر رفتم.
ـ خیلی زیاد، این یکی از نقاطه ضعفشه، ولی ... خیلی دست و دلبازه، خیلی دقیق و نکته سنجه. امکان نداره چیزی رو فراموش کنه، البته این اصلا در مورد وسایلش صادق نیست. تا الان حدود بیست تا دسته کلید گم کرده، ولی موبایلش رو هیچ وقت جا نمی ذاره. مغروره و خودخواه، ولی به شدت دوست داشتنی! نمی دونم چی تو وجودشه که با تمام بد اخلاقی هاش همه خیلی زود مجذوبش میشن ...
میان مکث کوتاه کیانا، به علی رضا خیره شدم که دست به سینه به میز تکیه داده بود و با لبخند نگاهم می کرد. بی اختیار اخم کردم. او این جا چه کار می کرد؟ او رفته بود. شنیدم که رفت.
کیانا ادامه داد:
ـ گاهی بد اخلاقی می کنه، ولی خیلی مهربونه، فقط باید بلد باشید چطوری میشه باهاش کنار اومد. به ظاهرش نگاه نکنید، اون خیلی حساس و زود رنجه. هر چیزی خوشحالش نمی کنه. نه، شاید بهتره بگم فقط یه چیز خوشحالش می کنه، اون هم آسمونه. از آدم ها اصلا خوشش نمیاد و شلوغی رو دوست نداره. وقتی شونزده سالش بود، پدرش فوت کرد و بعد از اون تا چهار سال تنها توی خونه ی قدیمی که برای مادربزرگش بود زندگی می کرد، تا این که حامد تونست راضیش کنه یه خونه ی دیگه بگیره و همون موقع بود که من باهاش آشنا شدم. نمی دونم چطوری توی اون خونه دووم آورده. من هیچ وقت اون خونه رو ندیدم، ولی حامد گاهی تعریف می کنه که اون خونه ی خیلی بزرگ و قدیمی ای بوده. حتی حامد هم جرات نداشته یه شب تنها توی اون خونه بمونه، ولی سارا ...
قدمی جلو گذاشتم و گفتم:
ـ ولی من چهار سال تنها توی اون خونه زندگی کردم و حتی برای یک لحظه هم نترسیدم.
علی رضا صاف ایستاد و کیانا با رنگی پریده به سمتم چرخید.
بی آن که به هیچ کدامشان نگاهی بیندازم گفتم:
ـ کیانا من خودم می تونم بقیه ی اطلاعات رو به آقای دکتر بدم، تو می تونی بری و البته در رو هم پشت سرت ببندی.
پشت میز نشستم و لپ تاپ را از داخل کیف مخصوصش بیرون آوردم. کیانا بیرون رفت و در را بست. علی رضا را دیدم که روی مبل نشست. سرم را بالا گرفتم و به چشمانش زل زدم.
لبخند کمرنگی بر لب آورد و گفت:
ـ سلام.
romangram.com | @romangram_com