#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_147


ـ صبح بخیر.

ـ صبح بخیر.

نفس نفس می زد. عمیق و نامنظم. منتظر شدم چیزی بگوید، ولی حرفی نزد.

گفتم:

ـ داری می دویی؟

شنیدم که نفس عمیقی کشید، ولی ندیدم.

گفتم:

ـ فقط زنگ زدم که حالت رو بپرسم.

آرام، ولی عمیق نفس می کشید. در را بستم. چرخیدم و دکمه ی آسانسور را فشار دادم.

با مکث طولانی گفت:

ـ خوبم، ممنون.

آسانسور ایستاد. سوار شدم. سکوت طولانی شده بود.

ـ خوبه.

خیلی سریع گفت:

ـ کاری نداری؟ باید برم دوش بگیرم.

آسانسور یک طبقه پایین تر ایستاد. درها باز شدند. وحید دستش را به دور کمر کیانا حلقه کرده بود. داشتند همدیگر را می بوسیدند.

گفتم:

ـ نه.

وحید سرش را عقب برد و با اخم نگاهم کرد. کیانا دو قدم به عقب برداشت. نگاهش متوجه وحید بود. گوشه لبانم بالا رفت. علی رضا ارتباط را قطع کرده بود.

romangram.com | @romangram_com