#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_146
ـ من نمی خوام ناراحتت کنم، ولی خیلی چیزها در مورد تو وجود داره که در موردش چیزی نمی دونم، همین باعث میشه گاهی باعث ناراحتی تو بشم.
ـ من همیشه به سوال های تو جواب دادم.
ـ نه این کارو نکردی، من هنوز جوابی برای سوالی که در مورد ... جواب سوالی که توی رستوران پرسیدم رو ندادی.
لب پایینم را گاز گرفتم و گفتم:
ـ نمی خوام در موردش حرف بزنم.
نفسش را با صدا بیرون داد و پرسید:
ـ چرا؟ چون اون هم ناراحتت کرده؟
ـ آره. میشه تمومش کنی؟
ـ نه نمیشه. در موردش حرف بزن، هر چی دوست داری بگو.
با صدای بلند گفتم:
ـ نمی خوام. این موضوع به تو ربطی نداره، چرا تو زندگی من دخالت می کنی؟ من فقط می خوام برم خونه، همین. اگه نمی تونی من رو برسونی، همین جا پیادم کن.
خیلی سرد گفت:
ـ اول یه نگاهی به اطرافت بنداز و بعد حرف بزن.
چشمانم را باز کردم. پشت ترافیک پارک وی اتومبیل را متوقف کرده بود. به آدم هایی که در پیاده رو بودند خیره شدم. شلوغ بود. کمی به سمتش چرخیدم و به نیم رخ سخت و پیشانی چروک خورده اش خیره شدم. چرا اخم کرده بود؟ من لبخند ها و صدای خنده های آشنایش را دوسـ ... من از صدای خنده ها و دیدن لبخند روی لبانش، خوشم می آمد.
پاهایم را درون شکم جمع کردم و به پهلو شدم. تا زمانی که اتومبیل را متوقف و خاموش کند، در همان حالت به چهره اش، به آن خال روی گردنش خیره شدم. نه حرفی زد و نه حتی برای یک لحظه نگاهم کرد. موبایلش را از روی داشبورد برداشت. اخم کردم. منتظر بود پیاده شوم. او می رفت و بر نمی گشت. اهمیت نداشت، می دانستم روزی می رود و بر نمی گردد. اهمیت نداشت، ولی اهمیت داشت. نفسم را با صدا بیرون دادم. من می دانستم چطور آدم ها را از زندگی و ذهنم بیرون کنم، ولی هیچ وقت یاد نگرفته بودم چطور می شود کسی را نگه داشت! نمی دانستم چطوری بگویم نرو و برگرد. صاف نشستم. صدای خنده هایش خوب بود. خال روی گردن و آن خال بالای ابرویش خوب بود. نفسم را با صدا بیرون دادم و چرخیدم. در را باز کردم. چای سبز را خیلی خوب درست می کرد. من از تغییر متنفر بودم. او چطور وارد زندگی ام شده بود که حضورش تغییر نبود، ولی رفتنش سیاه بود، مثل یک سیاه چاله؟
پیاده شدم. انتظار بی جایی بود که چیزی بگوید. در را بستم و با گام هایی بلند و محکم به سمت لابی حرکت کردم. صدای خفه و آرام روشن شدن اتومبیلش را شنیدم. ایستادم. آدم ها، آدم ها، آدم ها. دلم می خواست گریه کنم. شنیدم که رفت. دو گام باقی مانده تا در ورودی را بلند و سریع طی کردم. باز هم کلید نداشتم. سرایدار کچل با لبخند از جا بلند شد. روی گونه اش خال بزرگ و قهوه ای رنگ داشت. چطور تا آن لحظه متوجه آن نشده بودم؟ بالا رفتم. مانتو و شالم را روی زمین مقابل در انداختم و به سمت اتاق خواب رفتم. رو تخت به پهلو دراز کشیدم و پاهایم را درون شکم جمع کردم. پلک هایم را سخت به هم فشار دادم. چیزی راه گلویم را بسته بود و اجازه نمی داد درست نفس بکشم. گریه کردم. شنیدم که رفت، ولی ندیدم.
بعد از سه بوق جواب داد:
ـ بله؟
کیف لپ تاپم را برداشتم و در خانه را باز کردم.
romangram.com | @romangram_com