#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_134


لبخند زدم و گفتم:

ـ سعی کرد، تمام تلاش خودش رو کرد، ولی بلایی به سرش آوردم که تا عمر داره یادش نره.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ اما فکر کنم تو بیشتر از اون صدمه دیدی.

کمی خم شدم و با مشت به شانه اش کوبیدم. عصبانی بودم. مچ دستم را گرفت. دست راستم را جلو بردم. مچ دستم راستم را هم گرفت.

ـ آروم باش. من این رو نگفتم که ناراحت بشی، فقط ... سارا تمومش کن.

داد زدم:

ـ تو ولم کن.

خیلی سریع هر دو دستش را عقب زدم. با لگد ضربه ی آرامی به پایش زدم و خود را بیشتر عقب کشیدم.

از جا بلند شد و گفت:

ـ من میرم.

داد زدم:

ـ نه.

با فاصله ی دورتری نشست و فقط نگاهم کرد. چند نفس عمیق کشیدم. محمد قرار نبود ارزشی، حتی به اندازه ی فکر کردن، برایم داشته باشد. چیزی که اتفاق افتاد، یک خاطره ی دور بود، همین. نباید کنترلم را از دست می دادم. چشمانم را برای چند ثانیه بستم.

گفت:

ـ امشب مراسم حنابندون دختر خاله ام بود، نیلوفر. فردا هم عروسیشه. شوهرش همکار و دوست خودمه، مهران.

مکث کرد. نیلوفر و مهران. مراسم حنابندان. آخرین باری که در چنین مراسمی بودم را نمی توانستم درست به خاطر بیاورم. چند سال داشتم؟ هفت سال یا هشت سال؟ عروسی دختر حامد بود، ستاره. همه بودیم. یک خانواده ی خوشبخت چهار نفره؟ نه، فقط چهار نفر که با هم به مراسم حنابندان ستاره و شاهین رفته بودیم، همین.

ادامه داد:

ـ تمام این هفته داشتم تنبیهت می کردم. فکر می کردم اگه زنگ نزنم، اگه سراغت رو نگیرم، دلت برام تنگ میشه و حالم رو می پرسی، ولی تو حتی یه بار هم زنگ نزدی.

romangram.com | @romangram_com