#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_133


لبخند زدم. سعی کردم به ساده ترین شکل ممکنه، برایش در مورد تئوری آغاز توضیحی پیدا کنم.

ـ همه چیز از یه حجم عظیم، توی یه اندازه ی کوچیک شروع شده. نه بذار این طوری توضیح بدم ...

بی آن که چشمانم را باز کنم، دستم را مشت کردم و بالا گرفتم.

گفتم:

ـ همه چیز از یه جسمی به این اندازه شروع شد که تمام دنیا توش جا شده بود. فکر کن تمام دنیا توی کف دست جا می شده! بعد یه انفجار صورت می گیره و این حجم شروع می کنه به بزرگ شدن.

همزمان انگشتانم را از هم باز کردم و ادامه دادم:

ـ یه کتاب رو تصور کن که آروم آروم باز میشه. جهان و کهکشان ها هم همین طوری هستن. باز میشن، بزرگ میشن، کهکشان های جدید، ستاره ها و سیاره ها و سیاه چاله های جدید. مثل یه درخت سیب می مونه. توی هسته ی سیب، هزاران هزار درخت دیگه ی سیب وجود داره. یه هسته ی سیب، تبدیل میشه به یه درخت سیب و بعد داخل میوه ی اون درخت، چند تا هسته هست که اون هسته ها به نوبه ی خودشون، هزاران هزار درخت رو توی خودشون جا دادن. کهکشان هم هر ثانیه بزرگ و بزرگ تر میشه و بعد ... چند تا تئوری وجود داره، اما من فکر می کنم اون کتاب قراره یه دفعه بسته بشه. همه چیز دوباره میشه اون هسته ی اولیه.

انگشتان باز شده ام را بالا گرفتم و مشت کردم. با پیچیده شدن انگشتانش به دور دست مشت شده ام، صاف نشستم و چشمانم را باز کردم.

گفتم:

ـ ولم می کنی یا ...

انگشتانش به آرامی از هم باز شدند و دستش را عقب کشید.

گفت:

ـ محمد چی کارت کرد که دوست نداری بهت دست بزنم؟ اون بهت تجا ...

کلامش را نیمه کاره رها کرد. به زانویم خیره شدم. به جای زخم، باند کوچکی روی زانویم دیده می شد. چیزی را درون کیسه انداخت و از جا بلند شد. نگاهش کردم. کمی رنگ پریده به نظر می رسید.

دوباره نشست و گفت:

ـ نمی خوای جوابم رو بدی؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ چرا جملت رو کامل نکردی؟ می خواستی بپرسی بهم تجاوز کرد؟ درسته؟

هیچ نگفت، فقط نگاهم کرد. حتی پلک هم نزد.

romangram.com | @romangram_com