#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_132


جلو آمد و گفت:

ـ پات رو بذار روی مبل تا کنارت بشینم. می خوام پات رو بخیه بزنم.

ـ جدی که نمیگی؟

ـ چرا اتفاقا کاملا جدیم. نگران نباش به کشتنت نمیدم، بلدم چطوری باید بخیه بزنم. ناسلامتی دکترم.

ـ دندون پزشکی.

ـ خب من هم که همین رو گفتم. می خوای کمکت کنم؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. در مقابل او مقاومت نمی کردم. چرا؟ اگر حامد، کیانا یا حتی اگر محمد کنارم حضور داشت، بی هیچ کلامی با دو چسب زخم موضوع را تمام می کردم، ولی علی رضا ... کمی چرخیدم و پایم را روی مبل قرار دارم. کمی پایین تر کنارم نشست.

با لبخند گفت:

ـ می خوام به پات دست بزنم، پس لطفا خودت رو کنترل کن و سعی نکن من رو بزنی. باشه؟ اصلا یه پیشنهاد، سرت رو تکیه بده و چشمات رو ببند.

ـ قراره با پام چی کار کنی که نمی خوای من ببینم؟

خیلی جدی گفت:

ـ قراره بخورمش.

و بعد با صدای بلند خندید. اخم کردم و نفسم را با صدا بیرون دادم. چشمانم را بستم و سرم را به پشتی مبل تکیه زدم.

گفت:

ـ چی تو آسمون از همه بیشتر جذبت می کنه؟ منظورم اینه که ستاره ها برات جذاب ترن یا سیاره ها؟ شاید هم خورشید.

گوشه ی لبانم بالا رفت. جذاب؟! تک تک آن نقاط نورانی و تاریک آسمان، در منتهای جذابیت و کشش برای من قرار داشتند، اما می دانستم، چیزی بود که شیفتگی و کنجکاوی ام در موردش انتهایی نداشت. برای دانستنش هر چیزی را فدا می کردم. او کمی، فقط کمی بیشتر از بی نهایت، برایم زیبا بود.

ـ من بهش میگم آغاز.

چیزی از روی پایم برداشته شد. احتمالا آن دستمال خونی.

ـ خب بگو ببینم این آغازی که در موردش حرف می زنی، چیه؟ یه ماده یا یه تئوری؟ من تا حالا چیزی در موردش نشنیدم.

romangram.com | @romangram_com