#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_131


واقعا جدی بود.

گفتم:

ـ رو اپن.

ـ دستمال رو محکم رو زخمت فشار بده.

دستش را تا جایی که دستمال رها نشود، عقب کشید و من انگشتم را جای دستش قرار دادم.

گفتم:

ـ واقعا چیز مهمی نیست، خوب میشه. این فقط یه زخم ساده ست، همین.

از جا بلند شد. کتش را روی بازوی دست راستش انداخت و دیدم که کلید خانه را از روی اپن برداشت.

ـ می دونم، ولی نمی خوام باز هم این طوری خونریزی کنه.

ـ علی رضا؟

ـ در مورد حرف هام جدی هستم، پس ...

کلامش را نیمه کاره رها کرد و از خانه خارج شد.

سوزش زخم سر باز کرده ام هنوز ادامه داشت. سعی کردم از جا بلند شوم و به حمام بروم، اما هجوم دوباره خون و قرمز شدن ناگهانی دستمال، مرا سر جایم متوقف کرد. دوباره پایم را روی میز گذاشتم و منتظر شدم.

علی رضا ده دقیقه بعد، با کیسه ی کوچک پلاستیکی در دست راست و کلید خانه ی من در دست چپش وارد شد و لبخند زد.

لبخندش خیلی سریع به اخمی تبدیل شد و گفت:

ـ تکون خوردی؟

از این که متوجه شده بود، متعجب شدم! با همان اخم جلو آمد و نگاه کلی به من و مبل و پایم انداخت.

ـ بچرخ.

ـ چی؟

romangram.com | @romangram_com