#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_130
آرام این سوال را پرسید. انگار با خودش حرف می زد. دستش را زیر مچ پایم گذاشت و با حرکت سریعی پایم را روی میز قرار داد. مشتم را به بازویش کوبیدم. نه به خاطر این که بی اجازه لمسم کرده بود، مشتم یک اعتراض به حرکت ناگهانی اش بود که درد زانویم را شدیدتر کرد. دیدم که دستش به طرف شلوارم دراز شد و بعد دستش را عقب کشید.
به صورتم خیره شد و گفت:
ـ اجازه دارم؟ می خوام ببینم چی شد.
شلوارم را به آرامی تا زانویم بالا کشیدم.
ـ چی کار کردی با خودت؟ این چرا این طوری شده؟
به آثار کبودی به جا مانده از زمین خوردن یک هفته ی قبل در کوه، خیره شدم و آن بریدگی عمیقی که باز هم خونریزی داشت. دستمال کاغذی را از جعبه ی روی میز برداشت و قبل از این که قطره ی خون روی فرش بریزد، با دستمال پاکش کرد.
گفتم:
ـ هفته ی پیش تو کوه خوردم زمین.
ـ چه بلایی سر این پای بیچاره در آوردی که بعد از یه هفته هنوز کبوده؟ بگو ببینم چرا نرفتی درمانگاه تا این زخم رو بخیه بزنه؟
ـ چیز مهمی نیست.
ـ اگه مهم نبود تا الان باید خوب می شد. این زخم حتما باید بخیه بخوره تا خوب بشه.
باز هم دستمالی برداشت و با احتیاط مشغول پاک کردن خون های کنار زخمم شد.
گفت:
ـ اگه بخیه نخوره، خیلی طول می کشه تا زخمت جوش بخوره و با هر بهانه ی کوچیکی دوباره خونریزی می کنه. این جا جعبه ی کمک های اولیه داری؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم.
چند لحظه به چشمانم خیره شد و بعد گفت:
ـ من چند دقیقه میرم بیرون و زود بر می گردم. تو تا اون موقع از جات تکون نمی خوری و این دستمال رو روی زخمت نگه می داری.
اخم کردم. اخم کرد و انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت.
ـ در این یه مورد خیلی جدی دارم میگم. حق تکون خوردن نداری، فهمیدی؟ کلید خونه ات کجاست؟
romangram.com | @romangram_com