#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_129


فنجان چای را به دستم داد و گفت:

ـ فکر می کنی کیانا وقتی به حامد بگه من رو این جا، توی اون وضعیت دیده، حامد بلایی سرم بیاره؟

لبخند زد. داشت موضوع بحث را عوض می کرد. مخالفتی با این موضوع نداشتم.

ـ مطمئن باش قبل از تو، من رو با نصیحت هاش به مرز جنون می رسونه.

خندید و گفت:

ـ نظرت چیه قبل از کیانا، من خودم به حامد زنگ بزنم و همه چیز رو اعتراف کنم؟

شانه بالا انداختم و با قدم های بلند، به سمت هال به راه افتادم.

پرسید:

ـ قند نداری؟

سرم را به عقب برگرداندم و گفتم:

ـ شکلات داریم، توی یخچال. آخ.

ـ چی شد؟

زانویم با برخورد به میز کوچک کنار مبل، تیر کشید. گلدان خالی و سیاه و سرامیکی، با صدای خفه ای روی زمین افتاد. فنجان در دستم تکانی خورد و چند قطره از چای روی فرش ریخت. خم شدم و زانویم را گرفتم. هنوز تیر می کشید. فنجان از دستم بیرون کشیده شد و روی میز قرار گرفت.

ـ چی شد سارا؟ ببینمت.

هنوز دستم روی زانویم بود. کمی چرخیدم و روی مبل نشستم. دستی که روی زانویم گذاشته بودم تَر شد.

گفت:

ـ می خوام دستت رو بگیرم.

و قبل از این که مخالفت کنم، انگشتانش دور مچ دستم پیچید و دستم را از زانویم جدا کرد. احساس کردم او هم با دیدن لک تیره ای که روی شلوار خاکستری ام دیده می شد، جا خورد. دستم را چرخاند و هر دو به خونی که کف دستم نشسته بود، خیره ماندیم. دستم را رها کرد.

ـ چرا این طوری شد؟

romangram.com | @romangram_com