#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_128
ـ می خوام لمست کنم.
و به نرمی انگشت اشاره اش را روی بازویم قرار داد. گرمای سر انگشتش، در عرض ثانیه ای کوتاه تمام وجودم را پر کرد. احساس کردم کمی بیشتر به من نزدیک شد. انگشت اشاره اش آهسته و آرام از روی بازویم به پایین کشیده شد. نمی توانستم درست نفس بکشم. چند بار پشت سر هم پلک زدم و سرم را به طرفش چرخاندم. خیره شده بود به چشمانم. صورتش خیلی نزدیک بود. بوی خوش نفس هایش، مشامم را پر کرد. انگشتانش به آرامی دور مچ دستم حلقه شد. سرش را نزدیک تر آورد. حرارت نفس هایش را روی صورتم احساس می کردم.
ـ سارا؟
مچ دستم را از میان انگشتانش آزاد کردم و دو قدم از او فاصله گرفتم.
ـ چای یا نسکافه؟
پشت به او، برای لحظه ای ایستادم و دو فنجان را از کنار سینک برداشتم. چشمانم را بستم.
شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و با مکث طولانی گفت:
ـ چای لطفا.
چرخیدم و فنجان ها را کنار چایساز گذاشتم. به دستانم خیره شدم. می لرزیدند. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. کلافه، دو بار گیره ی موهایم را باز کردم و دوباره بستمشان.
ـ در موردش چی فکر می کنی؟
قبل از این که دوباره مچ دستم را میان دستانش بگیرد، دستم را عقب کشیدم. قدمی عقب گذاشت.
به ته فنجان های خالی خیره شدم و گفتم:
ـ هیچ وقت از این که کسی بغلم کنه یا بهم دست بزنه خوشم نمیومده، حتی وقتی خیلی کوچیک بودم. محمد می دونست و خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو می کردم من رو به دست هاش عادت داده بود.
نفسم را تکه تکه شده بیرون دادم و گفتم:
ـ اون نباید این کارو می کرد. سعی کردم باهاش کنار بیام، ولی نشد. اون نمی فهمید چقدر حسی که از وجودش می گیرم قویه. اون قدر قوی که وقتی بهم دست می زنه، می فهمم چه حسی داره و ... اون روز حسش اون قدر بد بود که ...
ـ آروم باش، درکت می کنم.
ـ نمی تونی درک کنی. من به این احساسات قوی عادت ندارم، نمی تونم درکشون کنم. این من رو آزار میده. تو ... نمی دونم، حست فرق می کنه. اون ... چطوری باید توضیحش بدم؟ سخته، نمی تونم. این حس برای من خیلی سنگینه. بهم دست نزن. آزارم نمیده، ولی سخته، سنگینه، انگار نفسم رو بند میاره، انگار ...
نفسم را با صدا بیرون دادم و ساکت شدم.
دستش که از مقابلم رد شد، کمی خودم را عقب کشیدم. کتری چایساز را برداشت و هر دو فنجان را از آب جوش پر کرد. چرا حرفی نمی زد؟ این سکوت را نمی خواستم. احساس می کردم هنوز هم می لرزم. انگار به درون یک سیاه چاله کشیده می شدم.
romangram.com | @romangram_com