#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_127
ـ تمومش کن.
نفسش را با صدا بیرون داد و با اخم گفت:
ـ چرا فرار می کنی؟ دارم با یه حساب کتاب معمولی، بهت میگم داری در مورد خودت و البته اطرافیانت اشتباه می کنی. درسته که شاید من چیز زیادی در مورد رابطه ای که با هم دارید و علتش و گذشته تو ندونم، ولی چیزی که دارم می بینم، اینه که این موضوع چقدر رو زندگی کیانا و وحید تاثیر گذاشته.
از جا بلند شدم. می دانستم، خیلی چیزها می دانستم، ولی میان دانستن و پذیرفتن فاصله ی زیادی بود.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ چی کار کنم؟ من هیچ کدومشون رو مجبور به کاری نکردم. من هیچ وقت از کیانا نخواستم برام غذا بپزه یا لباس هام رو جا به جا کنه، خودش این طور خواست.
از جا بلند شد و با دو گام بلند خودش را به من رساند. در یک قدمی ام ایستاد و دستانش را بالا آورد.
گفت:
ـ اجازه دارم دستت رو بگیرم؟
قدمی عقب گذاشتم. نه، نمی خواستم لمسم کند.
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ کیانا خیلی دوست داره و از روی محبته که کمکت می کنه. وقتی می بینه خودت از پس یه کار ساده و کوچیکی مثل شستن ظرف ها بر نمیای، نمیشه ازش انتظار داشته باشی هیچ کاری برات انجام نده.
قدم دیگری به عقب برداشتم و گفتم:
ـ من فرصتی برای این کارها ندارم.
ـ بهانه میاری.
ـ من تمام مدت دارم توی مجله زحمت می کشم و ...
ـ بهانه و توجیح! کیانا هم کار می کنه.
گیره ی موهایم را باز کردم و دوباره بستم. چرا این بحث خسته کننده را تمام نمی کرد؟ نمی خواستم بشنوم. به سمت آشپزخانه رفتم و چایساز را روشن کردم. دست به سینه، کمرم را به کابینت تکیه دادم. کنارم ایستاد.
گفت:
romangram.com | @romangram_com