#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_126
کیانا دو قدم دیگر به عقب برداشت و کلام علی رضا با سرفه ای دیگر قطع شد. جرعه ای دیگر از دلستر را نوشید. سرفه می کرد، اما لبخند هم می زد.
نفسش که تازه شد، با لبخند گفت:
ـ هر دفعه میام شیطونی کنم، این کیانا خانم پیداش میشه. من که میگم برو کلید این جا رو از کیانا و حامد بگیر، تا با خیال آسوده بیام این جا.
ـ اون وقت تو می خوای برام غذا بیاری و ظرف ها رو بشوری؟
چهره ای جدی به خود گرفت و گفت:
ـ تو که نمی تونی همیشه به این زندگی کردن ادامه بدی.
ـ چرا مرتب این موضوع رو مطرح می کنی؟ من از هیچ کس نخواستم بهم کمک کنه. خود حامد و کیانا بودن که جلو اومدن و ...
ـ سارا گوش کن چی میگم. اگه کیانا و حامد نبودن که معلوم نبود الان چی کار می کردی. دارن بهت لطف می کنن و کمکت می کنن. اون وقت تو هیچ ...
با اخم گفتم:
ـ در مورد چیزی که نمی دونی، حرف نزن.
کمی به جلو خم شد و گفت:
ـ باشه، تو برام تعریف کن، تو بگو چرا به این جا رسیدی؟ خودت چسبیدی به آسمون و ول کنش نیستی، اون وقت دو نفر افتادن دنبالت و زندگیت رو جمع و جور می کنن.
ـ من می تونستم برم آمریکا و اون جا زندگی کنم. این حامد بود که گفت شانسم رو این جا امتحان کنم و دوباره مجله رو راه انداخت و ... نمی خوام در موردش حرف بزنم. این چیزها اصلا مهم نیست، چیزی که دارم خوش حالم می کنه و اگر هم کیانا یا حامد برن هم اهمیتی نداره. قرار نیست با رفتنشون من هم دست از زندگی کردن و آسمون بکشم.
به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
ـ فکر کن کیانا و حامد نباشن، اون وقت چی میشه؟
ـ هیچی.
ـ تو گفتی هفته ی افتضاحی رو گذروندی، چرا؟ چون کیانا نبود. حالا تصور کن این یه هفته تبدیل بشه به یه ماه و یه سال، اون وقت می خوای چی کار کنی؟ احتمالا از گرسنگی می میری و بین ظرف های کثیف دفن میشی. من چند سال ایتالیا زندگی کردم، نباید این تصور رو داشته باشی که اون جا یه نفر همیشه آماده به خدمته که ساپورتت کنه و مواظبت باشه، اتفاقا اون جا واقعا دست تنها میشی و مجبوری خیلی کارهایی که حتی تا دیروز تصورش رو هم نمی کردی، انجام بدی.
ـ می دونم.
ـ می دونی و باز داری بی منطق از خودت و کارهات دفاع می کنی؟
romangram.com | @romangram_com