#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_125
لحن پر از خنده و آن لبخند عمیقی که بر لب داشت، باعث شد لبخند بزنم. آستین های پیراهن مردانه اش را صاف کرد و دکمه های سر آستینش را بست.
ـ وقتی می خندی خیلی خوشگل میشی. تعریف کن ببینم این یه هفته که من نبودم چی کار کردی؟ دلت چقدر برام تنگ شده بود؟
ـ اووف، تمومش کن. می خوای چی کار کنم؟ رفتم شرکت و امروز هم نشد که برم کوه.
تکه ای از پیتزا را برداشت و کمی به سمتم خم شد.
به چشمانم زل زد و گفت:
ـ پس اون دو روزی که غیبت زده بود، کوه بودی.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ پنج شنبه ها میرم باشگاه و جمعه ها کوه. این هفته نشد برم. نتونستم کوله و وسایلم رو پیدا کنم.
سرش را عقب برد و با صدا خندید. این خنده هایش گاهی عصبی ام می کرد.
کوچک ترین تکه را برداشتم و قبل از این که آن را به دهان بگذارم گفت:
ـ بقیه ی اون تیکه برای خودمه.
گاز بزرگی زدم و نگاهش کردم. متوجه منظورش نشده بودم. کمی به سمتم خم شد. خودم را عقب کشیدم. دستش را دراز کرد و باقی مانده تکه پیتزا را از دستم بیرون کشید. برخورد دستش باعث شد خیلی راحت رهایش کنم. باقی مانده ی پیتزا را با دو گاز بزرگ و پشت سر هم خورد.
ـ خفه نشی.
با این حرفم، چنان با صدا خندید، که جا خوردم! بعد از لحظه ای، خنده اش تبدیل به سرفه شد. صورتش سرخ شد و داخل همان لیوان چرب روی میز، کمی دلستر ریخت. لبخند زدم.
ـ سلام.
به کیانا خیره شدم که میان سالن ایستاده بود. مانتو و شال قهوه ای به تن داشت و موهای تازه رنگ شده اش، نیمی از چهره اش را پوشانده بود. علی رضا خیلی سریع از جا بلند شد و دوباره به سرفه افتاد.
کیانا با لبخند قدمی عقب گذاشت و گفت:
ـ ببخشید مزاحم شدم، فکر می کردم هنوز کوهی. بعد میام.
ـ کیانا خانم خواهش می کنم شما تشریف دا ...
romangram.com | @romangram_com