#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_124
با صدا خندید و ادامه داد:
ـ ظهر کنکور داشتم و قرار بود بعد از امتحان با بچه های دبیرستان بریم بیرون خوش بگذرونیم. حدود ساعت هشت بود که رسیدم خونه. کلی خوش گذرونده بودیم و خیلی خسته بودم. می خواستم با خیال راحت استراحت کنم، که مامان پرسید شام چی داریم؟ اگه بدونی چه حالی شدم! داشتم از خستگی می مردم، تازه امتحان کنکور داده بودم و خیلی هم گرسنم بود، با اون وضع باید شام هم درست می کردم! گفتم میرم بیرون یه چیزی می خرم و خودم رو راحت می کنم. چشمت روز بد نبینه، داشتم سفارش کباب سلطانی می دادم که ببرم خونه، دیدن ای دل غافل پولم نمی رسه! تقریبا تمام پول تو جیبیم رو همون روز خرج کرده بودم و بابا غیر ممکن بود بهم باز هم پول بده. من هم نامردی نکردم رفتم یه نون سنگک خریدم، یه بسته پنیر و یه هندونه ی کوچولو. می خواستم انگور هم بخرم، ولی فقط یه پنجاه تومنی ته جیبم پول مونده بود. جات خالی اون شام اون قدر بهمون چسبید و خوش گذشت و خندیدیم، که مزه ی اون نون پنیره هنوز زیر دندونمه.
یک شام خانوادگی، با لبخند. من سال ها چنین خاطره ای را تجربه نکرده بودم. گرمای بدنش کلافه ام می کرد. کمی بیشتر از او فاصله گرفتم و لیوانی که به دستم داده بود را زیر شیر باز آب گرفتم.
گفت:
ـ بهتره در مورد بعضی چیزها توی زندگیت، تجدید نظر کنی.
ـ مثلا؟
چنگالی به دستم داد و گفت:
ـ تو نباید اِنقدر به حضور دیگران توی زندگیت وابسته باشی.
با اخم گفتم:
ـ این طوری نیست.
ـ در این مورد واقعا شک دارم. هفته ی بدی داشتی، چون کیانا نبود تا کارهات رو انجام بده. حامد برات نهار و شام درست می کرد؟
ـ نه. نهار رو تو دفتر، مهدیس سفارش می داد، که اصلا خوش مزه نبود و بیشتر وقت ها نمی خوردم. شام هم، بیسکویت و شکلات و ...
با اعتراض نامم را صدا زد و گفت:
ـ دیوونه! زنگ زدن به یه رستوران و سفارش غذا دادن چقدر سخت بود؟ می رفتی بیرون یه چیزی می خوردی. اصلا چرا به من زنگ نزدی؟
دستانم را آب کشیدم و بی توجه به ظرف های باقی مانده داخل سینک، از آشپزخانه بیرون رفتم. گرسنه بودم و حوصله ی بحث کردن نداشتم. ترجیح می دادم به جای ایستادن در نزدیکی او، پیتزا پپرونی با پنیر فراوان بخورم.
دومین تکه ی پیتزا را تمام کرده بودم، که کنارم نشست و گفت:
ـ ظرف ها تموم شد، امر دیگه ای باشه در خدمتم.
romangram.com | @romangram_com