#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_123


گفت:

ـ تو داهات شما این طوری آدم می کشن؟ با لیوان چرب و کثیف؟ تو تا حالا ظرف نشستی؟

میان چهارچوب آشپزخانه ایستادم و نگاهش کردم. دست راستش را به پهلویش گذاشته بود و با دهانی باز می خندید. صورتش سرخ شده بود. لیوان هنوز در دست دیگرش جای داشت. دلم می خواست بدانم چه موضوع خنده داری را کشف کرده است؟ با دقت به اطراف خیره شدم. غیر طبیعی ترین نکته ی آن آشپزخانه، حضور خود او بود.

بعد از خنده ی طولانی، به حرف آمد و گفت:

ـ نگو تا حالا ظرف نشستی!

شانه بالا انداختم. اولین و آخرین ظرف شستن من، به همان دو لیوانی منتهی می شد که یکی از آن ها روی میز و دیگری در دست او قرار داشت.

ـ سارا نمی دونم واقعا چی باید بهت بگم! بیا این جا.

نزدیک تر رفتم. لیوان را روی کابینت گذاشت. دکمه های سر آستینش را باز کرد و آستین هایش را دو بار تا زد. ساعت مچی بزرگ و سیاه رنگ همیشگی اش را در دست نداشت. یک ساعت نقره ای رنگ، با عقربه های سیاه و صفحه ای گرد. ساعتش را به دستم داد. گرمای ساعتش باعث شد برای چند لحظه بی اختیار به آن خیره بمانم. این گرمای بدن او بود.

گفت:

ـ نگاه کن چی کار می کنم.

سرم را بالا گرفتم. داشت ظرف های کثیف این یک هفته را می شست. ابروهایم بالا رفت. باز خندید.

ـ اول باید به اسکاچت مایع ظرفشویی بزنی. این لیوانی که برام آوردی، روغن خالی بود! چطوری شسته بودیش؟

ـ فکر کنم روغن اون نیمروییه که درست کردم.

دوباره خندید و گفت:

ـ پس نیمروت خوردن داشته. بیا کمکم کن، من اسکاچ می کشم و تو آبشون بکش.

کنارش ایستادم. خیلی نزدیک بود. می توانستم گرمای بدنش را از همان فاصله احساس کنم. فنجان کفی را به دستم داد. به نیم رخش خیره شدم. جدی بود، ولی لبخند کمرنگی هم بر لب داشت.

ـ من تا حالا نه ظرف شستم و نه غذا درست کردم.

گفت:

ـ عوضش من تا دلت بخواد، ظرف شستم و مثل یه خانم کدبانو دستپختم خوبه. تا قبل از ازدواج درسا، شنبه تا پنج شنبه ظهر، مامان نهار و شام درست می کرد، درست کردن شام پنج شنبه ها با من بود، جمعه نهار رو درسا درست می کرد و شام رو بابا. اگر هم یه وقتایی یادمون می رفت یا کاری داشتیم، مامان مجبورمون می کرد با پول تو جیبیمون یه چیزی بخریم.

romangram.com | @romangram_com