#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_122
ـ نمی خوای بگی چی شده؟
ـ هیچی، فقط همه چیز به هم ریخته.
لبخند زد. به لبان و لبخندش خیره شدم.
گفت:
ـ این احتمالا از عوارض نبود کیاناست، درسته؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گاز دیگری به پیتزا زدم. صدای خنده اش بلند شد. جعبه های پیتزا را روی میز گذاشت و نیم خیز شد. کتش را در آورد و روی پشتی مبل انداخت.
از درون جعبه، تکه ای از پیتزا را بیرون آورد و گفت:
ـ خب تعریف کن. این یه هفته چه اتفاقاتی افتاده که ازش بی خبر موندم؟
به چشمانش خیره شدم. نور و رنگ چشمانش کمرنگ شده بود، ولی هنوز حضور داشت و می توانستم ببینمش.
ـ دلت برام تنگ شده که این طوری نگام می کنی؟
نفسم را با صدا بیرون دادم و از جا بلند شدم. من هیچ وقت دلتنگ هیچ کس نمی شدم. من یاد گرفته بودم، دلتنگ هیچ کس نشوم. از داخل ظرفشویی، دو لیوان برداشتم و آب کشیدم.
گفت:
ـ اگه خبر داشتم کیانا نیست، بیشتر بهت سر می زدم. کمی سرم شلوغ بود و ... منتظر بودم یه بار هم تو زنگ بزنی.
لیوان ها را روی میز گذاشتم و از داخل کیسه، ظرف بطری دلستر را بیرون آوردم و گفتم:
ـ من قبلا بهت زنگ زدم.
ـ منظورت همون ده ثانیه ای هست که زنگ زدی و گفتی بیام بالا که حامد کارم داره؟ اون که قبول نبود، باید بهم زنگ بزنی و حالم رو بپرسی.
دلستر را داخل یکی از لیوان ها می ریختم که گفت:
ـ چی کار می کنی؟ صبر کن ببینم، این چیه؟
لیوان را برداشت و با دقت به آن خیره شد. چند بار پشت سر هم پلک زد و برای چند لحظه به چشمانم زل زد. خیلی ناگهانی از جا بلند شد و با گام هایی بلند، به سمت آشپزخانه رفت. صدای خنده اش که بالا رفت، از جا بلند شدم.
romangram.com | @romangram_com