#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_121


بعد از مکث طولانی و گوش کردن به صدای نفس های نامنظم و عمیقش، گفتم:

ـ شام مهمون من. میای این جا؟

ـ قراره مهمون دستپخت کیانا باشم یا ...

ـ کیانا یه هفته ست رفته مرخصی. پیتزا پپرونی دلم می خواد.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ نیم ساعت دیگه اون جام.

دوش کوتاهی گرفتم و لباس عوض کردم. موهای خیسم را بالای سرم جمع می کردم که در زدند. با دیدن اخم روی پیشانی و ابروان خوش حالتش، از مقابل در کنار رفتم. کت و شلوار کرم و پیراهن مردانه ی سفید به تن داشت. مشخص بود تازه اصلاح کرده است. جعبه ی بزرگ پیتزا در دست داشت و کیسه ی پلاستیکی حاوی دلستر.

وارد شد و گفت:

ـ کیانا کی رفته؟

ـ شنبه ی هفته ی پیش.

ـ چرا چیزی به من نگفتی؟

در جعبه ی پیتزا را باز کردم و تکه ی بزرگ مثلثی شکل را از داخلش بیرون کشیدم.

گفتم:

ـ تو زنگ نزدی.

گاز بزرگی به پیتزا زدم. طعم خوبی داشت. تند، با پنیر پیتزای فراوان. اگر طعم خوبی هم نداشت، مهم نبود. احساس می کردم چقدر گرسنه هستم!

ـ شماره ی من رو نداشتی، یا بلد نبودی چطوری باید زنگ بزنی؟

روی مبل رها شدم و گفتم:

ـ هفته ی افتضاحی بود. اون قدر افتضاح و بد که حتی اگه تمام تلاشت رو هم بکنی، نمی تونی با این حرف ها بدترش کنی.

گوشه ی دیگر مبل، با فاصله نه چندان زیادی از من نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com