#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_120
گفتم:
ـ باشه.
ابروهاش بالا رفت. "باشه؟!" این جوابی نبود که همیشه می شنید. احتمالا انتظار مخالفت و مقاومت از طرف من را داشت. شاید بهتر بود می گفتم: "نیازی به کمک ندارم." یا "خودم می تونم از پس کارهای خودم بر بیام." ولی انرژی برای بحث و حتی یک گفتگوی معمولی را با حامد نداشتم. از جا بلند شدم.
گفت:
ـ برات غذا گرم می کنم. نسکافه می خوری؟
ـ نه، فقط می خوام بخوابم.
چشمانم را به زحمت باز نگه داشته بودم. کاپشنم را گوشه ی اتاق روی زمین انداختم و دوش گرفتن را به صبح فردا موکول کردم. روی تخت رها شدم و قبل از این که به خواب بروم، شنیدم که حامد صدایم زد.
با تاخیر دور از انتظاری وارد دفتر شدم. کلافه بودم. صبح بعد از دوش گرفتن، با دیدن ملافه های نامرتب، کاپشنی که هنوز روی زمین جای داشت، آماده نبودن لباس ها و البته جای خالی لیوان تمیز کنار چایساز، به خاطر آوردم کیانا برای یک هفته به سفر رفته است. دو بار کل کابینت های آشپزخانه را گشتم، تا لیوان مناسبی برای نوشیدن یک چای پیدا کنم و نیم ساعت مقابل کمد لباس ها ایستاده و به دنبال یک دست لباس و مانتو و شال، تقریبا نظم تمام لباس ها را به هم ریخته بودم. تصمیمم برای تماس نگرفتن با کیانا، فقط تا ساعت سه پابرجا بود. مهدیس به درستی از پس کارهای کیانا بر نمی آمد و آن قدر کلافه بودم، که با داد از حامد خواستم با کیانا تماس بگیرد و مرخصی اش را لغو کند. حامد گفت این کار را نخواهد کرد و جز این هم نمی توانستم از او انتظار داشته باشم.
هفته ی بدی بود. هفته ی خیلی بدی بود. مهدیس دو بار با صدای بلند به گریه افتاده بود و حامد کلافه، حتی برای پنج دقیقه هم از اتاق کارش خارج نمی شد. پیدا کردن یک فایل مربوط به یک هفته قبل، دو ساعت از زمانم را اشغال کرد. قرارهای کاری من و حامد کاملا بهم ریخته بود. جا به جا شدن نام فایل ها و درست نبودن شماره و تاریخ نامه ها، کوچک ترین مشکلمان در دفتر محسوب می شد. روز چهارشنبه و صبح پنج شنبه را از رفتن به دفتر منصرف شدم.
آخر هفته ی بدی بود. آخر هفته ی خیلی بدی بود. بعد از خوردن آن دو وعده غذایی که کیانا داخل یخچال گذاشته بود، یک وعده غذای کامل نخورده بودم. لیوان تمیز دیگری داخل کابینت ها نبود تا یک لیوان چای یا نسکافه ی داغ با بیسکویت حالم را بهتر کند. تمام کمد لباس هایم را به هم ریخته بودم و شلوغی خانه کلافه ام می کرد.
روز چهارشنبه، تمام لباس های کثیف و تمیزی که داخل هال و اتاق افتاده بودند را جمع کردم و گوشه ی حمام انداختم. تمام ظرف ها و لیوان هایی که گوشه و کنار خانه دیده می شدند را درون ظرفشویی جای دادم. پنج شنبه صبح، ناشیانه ملافه های تختم را بعد از یک هفته به هم ریختگی، مرتب کردم و جمعه صبح وقتی نتوانستم کوله و لباس های مناسبی را برای رفتن به کوه پیدا کنم، از همراه شدن با گروه منصرف شدم. سعی کردم با دو تخم مرغی که درون یخچال بود، برای خودم نیمرو درست کنم. اولین بار بود که غذا می پختم. دو بار دستم را سوزاندم و در آخر نیمرویی با روغن فراوان و بی نمک را، بدون نان خوردم.
و علی رضا تا بعد از ظهر روز جمعه، نه یک بار هم به دیدنم آمد و نه تماسی گرفت.
با دیدن نام "دوستم" روی صفحه موبایلم، با تردید گوشی را برداشتم.
ـ حتما باید خودم بهت زنگ بزنم؟ تو چرا یه بار حالم رو نمی پرسی؟
با شنیدن صدای عصبانی و بلندش، جا خوردم!
گفتم:
ـ سلام.
با صدای آرام تری گفت:
ـ علیک سلام.
romangram.com | @romangram_com