#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_119
درون آینه آسانسور به خودم خیره شدم. صبح فراموش کرده بودم کرم ضد آفتاب بزنم. صورتم سوخته بود. آشفتگی موهایم را نتوانستم با دست مرتب کنم و تمام لباس هایم خاکی شده بود. کوله را روی دوشم کمی جا به جا کردم و از آسانسور پیاده شدم. زانویم درد می کرد و به سختی می توانستم درست قدم بردارم. هنوز کلید را در قفل نچرخانده بودم، که در باز شد. دیدن حامد چندان هم دور از انتظار نبود، اما با دیدنم چنان ناگهانی رنگ از صورتش پرید، که جا خوردم!
ـ چی کار کردی با خودت دختر؟! چرا می لنگی؟
"می لنگی؟" گوشه ی لبم بالا رفت. نگرانم بود، مثل همیشه.
کوله خاکستری ام را روی زمین، کنار جارختی گذاشتم و گفتم:
ـ چیز مهمی نیست. خوردم زمین، زانوم ضرب دیده.
ـ بریم بیمارستان.
روی مبل رها شدم و شال را از دور گردنم باز کردم. خسته بودم. دلم دوش آب داغ می خواست و تختخواب راحت و ملافه های خنک.
چشمانم را بستم و گفتم:
ـ خوبم حامد. اگه جای نگرانی بود، حتما خودم می رفتم دکتر.
ـ نمی تونم نگران نباشم، تو امانت محمدرضایی.
اخم کردم.
ادامه داد:
ـ اگه به خودت رحم نمی کنی، به این قلب بیچاره ی من رحم کن. تا کی باید به خاطر هر کاری که می کنی دست و پام بلرزه؟
ـ حامد تو با من مثل یه بچه رفتار می کنی. من می تونم از خودم مواظبت کنم.
ـ این طوری؟ پس این زانوی ضرب دیده چی میگه؟ تازه یه موضوع جدید به اسم علی رضا هم به لیست نگرانی های من اضافه شده!
علی رضا؟ چه چیز در این مرد باید نگرانش می کرد؟
ادامه داد:
ـ می دونم امکان نداره چیز خاصی بین شما باشه و می دونم که تو خیلی خوب می تونی از خودت مواظبت کنی، ولی هر چیزی که پیش اومد، من این جام تا کمکت کنم، فقط به من بگو.
سرم را صاف کردن و به چشمانش خیره شدم. چهره اش خسته بود.
romangram.com | @romangram_com