#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_118


گفت:

ـ کیانا و وحید به خاطر تو ...

برگه های سیمی شده را از روی میز برداشتم و به سمتش چرخیدم. به چشمانش زل زدم و گفتم:

ـ هیچی نگو. نمی خوام در مورد هیچی حرف بزنم، نه حامد، نه کیانا و وحید.

به سمت سالن رفتم و روی کوسن های بزرگ سالن رها شدم. دوست داشتنی ترین مکان آن خانه. می دانستم زیر یکی از همین کوسن ها می توانم مداد یا خودکاری پیدا کنم.

گفت:

ـ باشه، پس من میرم.

شانه بالا انداختم و خودنویس قرمز رنگی را از زیر کوسنی که به آن تکیه داده بودم پیدا کردم. رفت. با صدای بلند بسته شدن در، سرم را بلند کردم. دور شماره مجله خط کشیدم. اولین اشتباه. چرا به این جزئیات مهم، اهمیت نمی دادند؟ جزئیات مهم؟! خال کوچک و کمرنگی که در چند سانتی، بالای ابروی سمت چپش قرار داشت هم، می توانست جزئیات مهم محسوب شود؟ نمی توانست؟

صبح با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم. تا دو بعد از نیمه شب، تصحیح نهایی را انجام داده و همان جا میان کوسن ها به خواب رفته بودم. نگاهم به روی ساعت دیواری هال لحظه ای ثابت ماند. ساعت هفت و بیست و سه دقیقه بود. دوباره چشمانم را بستم. به زمان نیاز داشتم. چند دقیقه که ذهنم دوباره شروع کند به کار کردن.

ـ صبح بخیر.

صدای کیانا در گوشم پیچید. وقت بیدار شدن بود. چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم. همان کیانای همیشگی بود، با لبخندی محو روی لبان همیشه سرخش. چشمانش سرخ نبود. بی اختیار به گذاشتن نام وحید در کنار او اخم کردم. لبخندش محو شد.

قدمی عقب گذاشت و گفت:

ـ اگه به مشکلی برخوردی، با خودم تماس بگیر، یا می تونی به حامد بگی.

چشمانم را بستم و با صدای بسته شدن در، دوباره چشم باز کردم. کیانا هم رفت.

حامد برای یک هفته به کیانا مرخصی داده بود. یک هفته بدون حضور کیانا، نمی توانست خیلی هم متفاوت با روزهای دیگر باشد.

پنج شنبه را با خیالی آسوده از بسته شدن شماره جدید مجله، در باشگاه مشغول تمرین با پوریا شدم. باز هم درباره ی دخترش حرف زد و آن زن. با هم برای جمعه بعد از ظهر قرار گذاشته بودند. چند ساعتی را هم در رصدخانه سپری کردم. آراد مهرگان را دیدم. بی آن که نگاهم کند، از کنارم عبور کرد و رفت، اما مسعود سعیدی با لبخند برایم چای آورد و گفت چند روزی است که آراد بد خلق شده است و حتی جواب سلام او را هم نمی دهد.

درست از لحظه ای که جمعه صبح، کوله ی همیشه آماده ام را از کنار در برداشتم، سیاه چاله های ستاره ای (شانزده) ذهنم را درگیر خودش کرد. چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. ذهنم چنان از کلماتی که قصد نوشتنشان را داشتم پر شده بود، که زمین خوردم. روی صخره ای نشستم. کیوان را دیدم که از گروه جدا شد و با سرعت مسیر را برگشت. شلوارم پاره شده و زانویم خراش برداشته بود. کمی بالاتر از زانویم هم، به اندازه ی چهار سانتی متر پاره شده بود و بی وقفه خونریزی می کرد. قبل از این که کیوان فرصتی برای دست زدن به زانویم داشته باشد، با اشاره ی دست، متوقفش کردم. درد داشت، ولی آن قدرها هم غیر قابل تحمل نبود. با این که خونریزی و البته نگرانی و بی رنگی چهره ی کیوان، با پنبه و دو چسب زخم رفع نشد، اما دوباره به راه افتادم.





romangram.com | @romangram_com