#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_135
چشمانم را باز کردم و به لبخندش خیره شدم. نفسم را با صدا بیرون دادم و آهسته از جا بلند شدم.
ـ میرم شلوارم رو عوض کنم و دستم رو بشورم. چایی می خوام با شکلات. کیانا همیشه شکلات ها رو می ذاره تو یخچال.
شلوارم را عوض کردم و مقابل میز توالت نشستم. گیره ی موهام را باز کردم و به آینه زل زدم. داشت تنبیه ام می کرد؟ چون با او تماس نگرفته بودم، به دیدنم نمی آمد؟ مهم نبود، ولی مهم بود. وقتی حضور داشت، حس متفاوتی بود. چرا وقتی گفت می رود، سرش داد زدم و اجازه ندادم؟ شانه را چند بار به روی موهایم کشیدم و قبل از این که موهایم را جمع کنم، صدایش را شنیدم.
گفت:
ـ موهات رو جمع نکن.
نگاهش کردم. دست به سینه، بازویش را به چهارچوب در اتاق تکیه داده بود و خیلی جدی نگاهم می کرد. پرسیدم:
ـ چرا؟
ـ می خوام یادم بمونه لجبازی.
موهایم را با گیره جمع کردم، از جا بلند شدم و گفتم:
ـ فرقی نمی کنه، این طوری هم یادت می مونه. من ...
باز صدای خنده ی بلندش، ساکتم کرد. گاهی دلم می خواست با خنده اش، بخندم.
ـ آخ که بعضی وقت ها دوست دارم بغلت کنم و اِنقدر فشارت بدم که دادت در بیاد.
اخم کردم و او هنوز می خندید.
چای و شکلات خوردیم و برایم از خواهر و خواهر زاده اش حرف زد. از اختلاف سنی دوازده سال با خواهرش گفت و نفرتی که از شوهر خواهرش داشت.
ـ دوازده سالم بود که درسا با کیوان ازدواج کرد. اگه بدونی من چقدر ازش بدم میومد. می خواستم سر به تنش نباشه! درسا رو خیلی دوست داشتم و اصلا نمی تونستم کیوان رو کنارش تصور کنم. باورت میشه تا دو سال با کیوان حرف نمی زدم؟ من حتی یه بار هم خونه شون نرفته بودم، تا این که بعد از دو سال درسا حامله شد.
بی صدا خندید و گفت:
ـ رفتم خونه شون تا کیوان رو بکشم! باورت میشه واقعا به قصد کشت کیوان رفته بودم؟ وقتی رسیدم، دیدم کیوان چطوری مثل یه پروانه دور درسا می گرده، چطوری مواظبشه. راستش یه جوری شدم. فکر نمی کردم کیوان اِنقدر به درسا علاقه داشته باشه. خیلی طول کشید تا واقعا از کیوان خوشم بیاد، اگر چه الان مثل یه برادر بزرگ تر و یه دوست می مونه. پارسا که به دنیا اومد، هر روز خونه شون بودم. پارسا شده بود اسباب بازی جدیدم. الان هم تقریبا هر روز می بینمش و یکی، دو ساعتی با هم هستیم. درسا و مامان میگن عین خودمه. ظاهرا زیادی حلال زاده ست.
خندید و من فکر کردم یک خانواده. یک خانواده ی خوشبخت، باید وقتی به یاد هم می افتند، لبخند بزنند.
ساعت از یازده گذشته بود که شب بخیری گفت و رفت. ساعت خوبی بود. به پهلو روی تخت دراز کشیدم و پاهایم را درون شکمم جمع کردم. در تاریک و روشن اتاق، به کاغذ دیواری های برجسته و سفید خیره ماندم. فردا باید با او تماس می گرفتم و حالش را می پرسیدم. چشمانم را بستم. خسته بودم.
romangram.com | @romangram_com