#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_23
از بچگی تو کل کل با پسرا کسی حرفیم نبود ولی دیگه این پسره از منم زبونش دراز تر بود .
حرصی قاشقو برداشتمو یکم از غذا گزاشتم دهنم تا باورش بشه تو غذا چیزی نریختم ...
+ حالا باورت شد ؟؟؟؟ !!!!!
- الان من با چی غذا بخورم ؟ !
+ با قاشق دیگه ایناها ...
- ایششششش...انتظار داری من قاشق دهنی تو رو لب بزنم؟؟ !!!
+ تو چرا رفتارت از دخترا بدتره؟؟؟ !!!
- مگه چمه؟؟؟ خیلیم دلت بخواد پسر دست گلی مثل من .
+ خوبه خوبه ...کم از خودت تعریف کن بخوای نخوای همینه من حوصله ندارم بخاطر حضرت آقا برم تا پایین
قاشق بیارم .
قاشقو پر کرد از برنجو با قیافه ای که معلوم بود چندشش میشه برد دهنش ...
- اه اه الحق که خودت گفتی این غذا کوفته...تا حالا همچین غذای مزخرفی نخورده بودم ...
بغض گلومو گرفت از اتاق زدم بیرون تا یوقت بعضم نشکنه و خورد بشم. مگه چش بود غذا به اون خوبی که این حرفا رو به من گفت؟ !
رفتم توی اتاقم حسابی عصبی و کلافه بودم. چجوری به خودش جرعت داد تو خونه ی خودم باهام این رفتاروکنه؟؟؟
از حرصم هر چی که روی میز توالتم بود ریختم روی زمین .
برم از پنجره پرتش کنم بیرون پسره ی بی لیاقتو ؟؟
ن این راهش نیست یه درس حسابی بهش میدم،تازه کارم بااین پسره شروع شده .
صبر کردم تا نیمه شب بشه و آسا بخوابه .
romangram.com | @romangram_com