#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_22

اروم در اتاقو باز کردم و رفتم داخل .

رفتم داخل که دیدم دستشو گزاشته روی پهلوش و همونجور خوابش برده. کیسه ی یخم از دستش افتاده بود روی زمین .

سینی غذا رو گزاشتم روی میز کنار تخت و خواستم رو تختی رو بکشم روش تا سرما نخوره که یهو چشماشو واکرد .

از این حرکت ناگهانیش هول شدم و با ترس یه قدم به عقب رفتم.من که کار بدی نمیخواستم بکنم ،ولی قیافم شبیه کسایی شده بود که موقع ارتکاب جرم مچشونو گرفتن .

آسا با چشمای ریز شده نگام کرد و گفت :

- میخواستی چیکار بکنی هان ؟؟؟؟وقتی درو باز میزارم میگی زلیخا نیستی که بهم نظر داشته باشی اما الان تو

اتاقمی و بالاسرم بودی،بازم میگی دارم اشتباه میکنم ؟؟ !!!

من گفتمااین بشرلیاقت نداره، حالا هی این عذاب وجدان جان من بگه ن گناه داره .

دستمو زدم به کمرم و با لحن طلبکارانه ای گفتم :

+ یساعت نشده ها که بهت گفتم هوا ورت نداره چه زود فراموشت شد ؟! داشتم شام میخوردم گفتم بیارم دو قاشقم تو کوفت کنی گرسنه نمونی،ولی اومدم دیدم خواب به خواب رفتی به امید خدا خواستم روتو بکشم که فردا مردی از سرما خونت گردن من نیوفته حداقل .

- وای وای،،،شما چقدر مهربونید من نمیدونستم،ایشالاه خودت خواب به خواب بری دختره ی ورپریده. حالا کواین شام تحفت؟؟ !!!

+ اوناها رو میزه بردار کوفت کن .

یه نگاه چپی بهم انداخت و خودشو کشید بالاتر تا بتونه بشینه.خواست خم بشه تا سینی رو برداره که از دردپهلوش اخ بلدی گفتو چهرش درهم شد .

دروغه اگه بگم اون لحظه چقدر دلم خنک نشد. ولی با این حال سینی رو برداشتم و دادم دستش .

با تردید یه نگاه به منو سینی غذا انداخت که فوری منظورشو فهمیدم .

- چیه نکنی میترسی تو غذات دارو ریخته باشم تا نصفه شبی بهت تجاوز کنم؟؟

+ والا بعیدم نیست، دقیقا همین فکرو میکردم. تو این بی شوهری پیدا کردن پسری مثل من غنیمته ...

دیگه حسابی حرصمو درآورده بود .تو عمرم هیچکس اینجوری باهام برخورد نکرده بود ...


romangram.com | @romangram_com