#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_19
+ هوووف...باشه اومدم
دستمو گزاشتم رو چشمم و رفتم توی اتاق .
+ بله؟؟
- من نمیتونم خم شم، تکون بخورم حالا چیکار کنم برادر یا پدرتون نیستن بهم کمک کنن؟؟ !!
+ نخیر بنده برادر ندارم پدرمم خارج از کشور هستن .
- پس من با این وضعیت چیکار کنم ؟؟ !!
یکم فکر و کردمو گفتم :
+ ببینید یه راهکار میگم اول خوب فکر کنید بعد داد بیداد راه بندازید ؛باشه؟؟؟
- باشه گوش میکنم .
+ چاره ای نیست شما ملافه رو دور کمرتون ببندید من لباساتونو تنتون کنم .
منتظر جوابش بودم که با دادای که کشید دومتر از جام پریدم هوا .
+ اوووی خانوم...چی فک کردی راجب من هان؟؟؟؟ مگه من هر جاییم دست هرکسی بخوره به بدن من؟؟؟استغفرالله برو خانوم برو من از اوناش نیستم ...
نخیر انگار اب من با این تو یه جوب نمیره ...
- باشه داد و بیداد نکن لاقل ملافه رو بپیچ دورت بتونم چشمامو باز کنم ...
+ باشه بیا پیچیدم .
با فکری که به سرم زد لبخند شیطانی زدمو چشامو باز کردم .
بعد باز کردن چشام،دیدم که ملافه رو پیچده دورش و محکم تو دستش نگه داشته، وایستاده کنارتخت .
دقیق نگاش کردم قد بلندی داشت، موهای سیاه و چشمایی هم رنگ چشم های من ابی مثل دریا،با ته ریش متوسط و لبای درشت قرمز رنگ .
romangram.com | @romangram_com