#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_179

با حالت مسخره ای پرسیدم :

_ به به آساخان پارسال دوست امسال خاستگار ؟ اصلا ازت توقع نداشتم به معشوقه ی من چشم داشته باشی .

کاملا معلوم بود که پدر و مادر آسا از جریان خبر نداشتن ،چون آثار تعجب به خوبی از چهرشون آشکار بود .

قبل از اینکه آسا حرفی بزنه نورلانا با کت و دامن شیری رنگ و چادر سفیدی که روی سرش انداخته بود از اتاق بیرون اومد و گفت:

- بهتره اون دهن گشادت رو ببندی و با حرفای بیهودت سر مهمون هامونو درد نیاری مگه نه پدرجان؟

عمو زیر چشمی نگاهی به نورلانا کرد و گفت :

_ شهریارجان نورلانا راست میگه الان وقت این حرف ها نیست مهمونامون تازه از راه رسیدن برو از آشپزخونه وسایل پذیرایی روبیار .

خشم کل وجودم رو گرفته بود .

مگه من نوکرشم که برای خاستگارای خانوم شیرینی شربت بیارم؟

عمو که دید از جام حرکتی نمیکنم با جدیت گفت :

_ مگه نشنیدی چی گفتم؟

با دندون های کلید شده از حرص گفتم :

_ چشم عموجان

بلند شدم و به آشپزخونه رفتم .

نورلانا از پشت کانتر سرک کشید و گفت :

_ همه چیزو خوب بچینی ها من آبرودارم یوقت چایی دم نکرده ندی دست مهمونا،اونوقت میگن دختره عجب دوست پسر دست وپاچلفتی ای داشته .

میخواستم کاردمیوه خوری که تودستم بودروبه سمتش پرتاب کنم که فوری دررفت .

عیب نداره نورلانا خانم بزارآخرشب برسه من میدونم وتو .


romangram.com | @romangram_com