#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_180

میوه وشیرینی و بردم و روی میزگذاشتم که عمو نادر پرسید :

_ شهریارجان پس چایی چیشد.؟

پوزخندی زدم وگفتم :

- والا تا یادم هست وظیفه ی عروسه چایی بیاره .

نورنالاسریع ازجاش بلندشد وزیرلبی گفت :

_ راست میگه خودم باید بیارم وگرنه توی بی عرضه مردم روبه کشتن میدی .

دندون قروچه ای کردم وکنارعمونشستم .

آسا گل از گلش واشده بود ون یشش تابنا گوش بازبود .

هه، خبرنداره داماد اصلی این مجلس من هستم نه اون .

نورلانا باسینی چایی ها وارد شد ودرحالی که به زورچادر روی سرش نگه داشته بود به مهمون ها چایی تعارف میکرد .

نوبت که به من رسید موقع برداشتن چای ازعمد کاری کردم که دستش بلرزه و چایی ها بریزن .

نورلاناحسابی از خجالت قرمز شده بود ولی من باصدایی بلندگفتم :

_ توکه عرضه ی چادرسرکردن نداری چراسرمیکنی؟؟ مثلابگن وایی چه عروس گلی گیرمون اومده؟؟

مادرآساکه تا اون لحظه ساکت بود گفت :

_ وای آقاشهریار این حرفارو نگید ماشالا عروسم عین دسته گل میمونه خیلیم چادربهش میاد .

نورلانا نامحسوس زبونشو برام دراوردوگفت :

_ قهوه ای شدی یابازم برینه بهت؟

خواستم ازجام بلندشم که عمودستمو گرفت ومانعم شد .


romangram.com | @romangram_com