#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_178

با شنیدن این حرف ها می خواستم به حسابش برسم که عمو مانعم شد و گفت :

_ چه بخوای چه نخوای تو باید با شهریار ازدواج کنی وگرنه حق پدریم رو حلالت نمیکنم .

_ اما پس آسا چی میشه اون رفته با ختنوادش صحبت کنه بیان برای خاستگاری .

_ غلط کرده پسره ی عوضی من عمرا به اون گدا دختر بده نیستم .

_ ولی بابا ...

_ حرف نباشه هرچی که من میگم همونه تو این هفته کارای عروسیتونو راه میندازم نمی خوام کسی روی حرفم حرف بزنه .

نورلانا با گریه به پدرش نگاه کرد و سرش رو روی بالش کوبید .

بدرک دختره ی بی لیاقت اگه بخار پولش نبود محل سگ هم بهش نمی ذاشتم حالا داره برا من ناز میکنه .

هوا تاریک شده بود ولی نورلانا هنوز از اتاقش بیرون نیومده بودغذاشو هم دست نخورده جلوی در اتاق گذاشته بود .

مشغول صحبت با عمو بودیم که زنگ درخونه زده شد .

با تعجب به سمت آیفون رفتم که چشمم به قیافه ی نحس آسا افتاد. با حرص برگشتم به سمت عمو گفتم :

_ این پسره ببو گلابی دیگه اینجا چه غلطی میکنه ؟ !

عمو با آرامش کنترل تی وی رو دستش گرفت و گفت :

_ درو باز کن بزار بیاد تو

_ ولی آخه عمو

_ حرف نباشه بزار بیاد تا تکلیفشو مشخص کنم .

بی حرف دکمه ی قفل رو زدم و بعد از چند دقیقه آسا و خونوادش با گل و شیرینی وارد سالن شدن .

آسا با دیدن من شوکه شد و عصبانی دست هاش رو مشت کرد .


romangram.com | @romangram_com