#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_177
تو فکر بودم که عمو گفت :
_ پاشو تن لشتو جمع کن بریم تکلیف این دختره ی خیره سرو مشخص کنم .
با یادآوری نورلانا دستام از شدت خشم مشت شدن و به سمت حموم راه افتادم .
بعد از گرفتن یه دوش ده دقیقه ای شلوار کتان مشکی رنگم رو به همراه اورکت سرمه اییم تنم کردم و همراه عمو سوار ماشین پورشه ام شدیم .
حسابی بخاطر مرگ رها ناراحت بودم اگه اصرار های عمو نبود حتی رادیوی ماشین رو هم باز نمیکردم ولی بخاطر حرف عمومجبور شدم موزیک پلیر ماشین رو روشن کنم تا حوصلش سر نره .
عمو با اخم وحشتناکی نورلانارو پس زد و گفت :
_ شهریار هرکاری که کرده حقته بیشتر از اینا باید سرت بیاد ،دختره ی بی پدر نمیومدم ایران که تو هر غلطی که دلت می خواست با اون پسره ی الدنگ می کردی؟
نورلانا با بهت به عمو نگاه می کرد .
هه ،انگاری اصلا انتظار نداشت یه روزی با این دختر لوس و بابایی اینجوری رفتار کنه .
نورلانا با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و گفت :
_ حق با شماست بابا شما راست میگید ولی ترو خدا نزارید دست شهریار به من برسه من از این عوضی متنفرم .
با شنیدن این حرف عصبی به سمت نورلانا یورش بردم و سیلی محکمی به گوشش زدم و گفتم :
_ دختره ی هرزه فکر کردی الان که دست خورده شدی لیاقتت بیشتر از منه؟
عمو به دنبال حرفم گفت :
_ نانی تو باید از شهریار ممنون هم باشه که حاضره
بعد از این بی آبرویی باهات ازدواج کنه وگرنه نمی دونستم باید از دست تو چیکار می کردم .
نورلانا با فریاد گفت :
_ من صدسال سیاه هم بترشم از بی شوهری حاضر نمیشم زن این کثافت بشم اون اگه ازدواج کنه با من بخاطر پول منه وگرنه اون پسر هرزه ای بیش نیست .
romangram.com | @romangram_com