#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_167

با لحنی که سعی کردم دروغم رو پنهون کنم گفتم :

_ هیچ چیزش نشده فقط یکی از آدمای شهریار باز میخواست بدزدتش اذیتش کردن .

الانم دکتر معاینش کرده حالش خوبه ...

آرزو قطره ی اشکی روی گونش نشست و با حرص گفت :

_ پس اون بادیگاردای بی شرفش کدوم گوری بودن که این بلا سر نانی اومد؟ اصلا خود بی عرضت کجا بودی؟

اخمی کردمو گفتم :

_ احترام خودتو نگهدار مگه من محافظ نورلان اام که همیشه کنارش باشم؟

چشم غره ای بهم رفت و دوباره پرسید :

_ لباساش کجا هستن چرا با حوله گذاشتی بخوابه؟

_ همه چیز عجله ای شد وقت نکردم لباسش رو عوض کنم ، توی کمد هست لباساش بی زحمت تنش کن .

می خواستم از اتاق برم بیرون و اجازه بدم آرزو لباس های نورلانا رو تنش کنه،ولی یهو یادم اومد که اگه کل بدن نانی رو ببینه میفهمه کار آدمای شهریار نیست .

فوری خودمو به آرزو رسوندم و لباس هایی ک توی دستش بود قاپ زدم .

_ ارزو تو تازه اومدی خسته ای، برو بیرون من خودم لباسای نانی رو تنش میکنم .

آرزو نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت :

- معدت رو نزنه حاج اقا؟؟

بدون تسبیح و صلوات و استغفار میخای تن نانی لباس کنی؟

اخمی کردم و با جدیت گفتم :

_ این مسائل ب خودم مربوطه حالام برو بیرون عین یه مهمون خوب بشین توی سالن تا من بیام ...


romangram.com | @romangram_com