#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_166

لعنت به من که اون همه عذابش دادم .

تو راه برگشت به خونه بودم که دیدم آرزو با ماشین از کنارم رد شد .

کجا داشت می رفت یعنی؟

خیلی وقت بود که خبری از آرزو و شروین نداشتم تا جایی که یادمه قرار بود هفته ی دیگه عروسی کنن !

رسیدم درخونه که دیدم ماشین آرزو جلوی خونه پارکه وخودش یع لنگه پاپشت دروایساده .

رفتم جلوتر وگفتم :

_ سلام خوبی؟چه عجب ازاینورا؟

نگاهی بهم انداخت بالحن ناراحتی گفت :

_ سلام میشه درروبازکنی هرچقدزنگ میزنم نورلانا جواب نمی ده !

یهو بایادآوری حال نورلانا رنگم پرید .

اگه آرزو ام بفهمه که چه اتفاقی بین من ونانی افتاده آبرو برام نمی مونه ...

درو باز کردم و همراه آرزو وارد سالن شدم .

آرزو از در نرسیده شالش رو از سرش باز کرد و روی کاناپه پرت کرد .

مانتوش رو هم که جلو باز بود درآورد و کنار شالش انداخت .

نیم تنه ی سیاه رنگی پوشیده بود که به خوبی دارو ندارش مشخص بود .

نگاهم رو ازش گرفتم و به اتاق نورلانا رفتم . آرزوام به دنبالم اومد که با دیدن وضع نورلانا هین بلندی کشید و به صورتش کوبید .

_ آسا چرا نورلانا اینطوری شده؟ برای چی بیهوشه؟ لبو گردنش چرا کبوده؟

با شنیدن این سوال نگاه دقیقی به نورلانا انداختم که دیدم اثر وحشی بازی های من روی تنش کبود شده و داره خودنمایی میکنه .


romangram.com | @romangram_com