#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_165
دسته ی چمدونم ازدستم افتادروزمین ودوزانوکف اتاق نشستم .
چقدرمیتونستم کثیف باشم که به دست و پا زدنای نورلانا توجه نکنم وبهش تجاوزکنم !
درستع با میل خودش بود ،ولی رفتارمن چیزی کمتراز تجاوزنداشت .
باخودم فکرکردم پس اون جریان عکس هاچی بود؟ !
یعنی نورلانا فقط بخاطراینکه منووادارکنه دوست پسرش باشم تهمت به این بررگی به من زده بود؟؟؟
دکتربعداز زدن چند تاآمپول و وصل کردن سرم ازاتاق بیرون رفت و ازمن خواست که دنبالش برم .
سرم و انداختم پایین وروی مبل مقابل دکترنشستم .
_ خب خودت میگی جریان چی بوده یابریم کلانتری مشخص شع!!؟
بی تفاوت نگاهی بهش انداختم وگفتم :
_ منوازپلیس نترسونید من پای کاری که کردم وایمیسم ،هیچ زور و اجباری هم درکارنبوده چون نورلانا همسرمنه .
_ چجوری بدون اجازه ی پدرش همسرت شداونوقت؟
_ مابینمون صیغه خونده شده و شرعا زن وشوهرهستیم قراربود رسمی بشه که این اتفاق افتاد .
میدونسم دارم ی مشت چرت وپرت میگم ولی نمیخواستم تصوراتش ازنورلاناخراب شه .
_ پس که اینطور باهم محرم بودید! عیبی نداره من از نادر میخوام بیاد ایران تا تکلیف شما دوتارو معلوم کنه. روز خوش بعد از گفتن این حرف از روی مبل بلند شد و به سمت درخروجی سالن رفت .
حالا باید چیکار می کردم ؟؟
مسلما پدر نورلانا اجازه ی ازدواج مارو باهم نمیداد و یه جنگ راه می افتاد .
هنوزم از دست نورلانا دلخور بودم که چرا تهمت به اون بزرگی و بهم زده بود .
از خونه بیرون اومدم به طرف مرکز خرید راه افتادم کمی جگر و گوشت و مرغ خریدم و از داروخانه قرص ویتامین و تقویت کننده برای نورلانا گرفتم .
romangram.com | @romangram_com